سرویس تئاتر هنرآنلاین: "صدا همان که میشنوی نیست" نمایشی است که در محیط شکل و معنا میگیرد و در گستره نمایشهای روانکاوانه دستهبندی میشود و هدف ارائه فضایی است که ما را در خلوت به کشف دوبارهای از خویشتن در مقام انسان سوق میدهد. ماهی عظیمی کارگردان جوان و نوجویی است که مطابق با چهارچوبهای شناخته شده کار نمیکند بلکه بر آن است که جستجوگری خویش از مقوله تئاتر را به صحنه بیاورد.
اولین هدف در ارائه کارهای ناشناخته برخورد تازه در مواجهه با مخاطب است که نوع نگاهش به تئاتر را دگرگون میکند. مخاطب تئاتر دوست دارد در محیطی شناخته به نام تالار مورد توجه واقع شود؛ یعنی گیشه، سالن انتظار و حتی بوفه و سرویس بهداشتی برایش آماده باشد که خود را پیش از ورود به تالار نمایش آمادهتر گرداند که خوردنی و نوشیدنی و قضای حاجت و حتی سیگار کشیدن هم مانع از حضورش در زمان تماشای تئاتر نشود. اما در باغ موزه قصر و بند سیاسی، این تعریفها و مرکز ثقل توجهات و پیش نیازها وجود ندارد یا دست کم مثل یک تالار شناخته شده وجود ندارد؛ بنابراین انتظاراتش را از همان آغاز برهم خواهد ریخت؛ یعنی با نوع تازهای از تئاتر مواجه خواهی شد. مواجههای که در زمان شروع اجرا بسیار ویرانگرتر مینماید چون باید بایستد و همراه رویدادهایی که برایش به شکل گردشی روایت میشود، همراه گروه بازیگران شود و هر لحظه به اقتضای زمان و مکان شاهد بریدهای از یک کلیت است که البته آن هم بسیار هوشمندانه به پردازش یک موقعیت بسیار سیال و روانی منجر میشود. یعنی جنس و نوع ارائه نمایش هم بازهم چندان سر سازگاری با یک قصه یا نمایش خطی و دو دو تا چهارتای منطقی ندارد ضمن آنکه از آن سالن قاب عکسی و حتی پلی باکس نیز خبری نیست. تو در راهروهای یک زندان قدیمی داری نمایش میبینی، همین!
نمایش "صدا همان که میشنوی نیست" یک تئاتر محیطی نیست چون به اقتضای محیط قصهاش پیش نمیرود؛ یعنی مستندی درباره زندان یا زندانیهای سیاسی نیست، هرچند فحوایش میتواند بیانگر زندانی شدن یا اسارتی باشد که یک جوان به دلیل اعتیاد به داروهای توهمزا دچارش شده است و این کارکرد غیر مستقیم محیط است که در القای محتوا و ایجاد فضا بسیار موثر است. این نوعی کامجو شدن در فضاست که مخاطب را به چالش میکشاند و زمینهساز نگرشی دگرگون در مواجهه با تئاتر خواهد شد. ما عادت نداریم تئاتر ببینیم و به این نوع مواجهه غریب هم اصلا نه عادت داریم و نه چنین تصوری پیش رویمان است. اما دامنه تاثیر و گستره دوام و بقای این نوع تئاتر بنابر میزان تلقینات صحنهای در نگره موجود در فضا بسیار درازمدتتر و موثرتر از هر نوع تئاتری است و تنها دلیلش همین شبیه به زندگی بودن است. یعنی از همان آغاز القا میشود با این نکته که:
- تو تئاتر نمیبینی!
در حالی که این هم تئاتر است اما شکل و شمایلاش متفاوت است و نوع برخورد و مواجههاش با مخاطب فرق میکند بنابراین بازتاب دگرگونی دارد و از آن کاتارسیس تراژیک یا اصلاحگری اجتماعی کمیک در آن خبری نیست. مخاطب تئاتر هم به مرور از یادش میرود که به تماشای تئاتر نشسته است و باید بر اساس همین دادهها به پردازشی حسی و فکری برسد و به مرور دچار شهودی تلقینگر خواهد شد و شاید هم به مشارکتی در فضا میرسد و به نوعی حس میکند که این آدمها و دردهایشان آشناست و همواره در زندگی پیرامونیاش دیده و یا دربارهاش شنیده است. البته نقد وارد هم در همین جاست که بازیگر زنی که مدام همراه اشکان است و به او توهماتش را القا میکند، میتوانست به ارتباطی بهتر با مخاطب برسد که بتواند آشکارتر بر این مشارکت صحه بگذارد. مبنای این نوع برخورد از نزدیک همین مشارکت است چون دیواری در میان نیست و مخاطب مورد تماس و لمس است و از نزدیک شاهد برخوردها و رویدادهاست و این انگار در زندگی چنین اتفاقاتی پیش رویمان است. مخاطب هم در این موارد سرش درد میگیرد برای حضور و مشارکت عینی، هر چند در این اجرا بیشتر بر مشارکت ذهنی تاکید شده است و ای کاش بر آن وجه عینیتر نیز تاکید و حتی دستکم اشارهای میشد.
دنیای واژگون
این دنیای واژگون است انگار که تو بخواهی در تئاتر خودت یا زندگی دیگران را از نزدیک تماشا کنی و همین اشارهای غیر مستقیم است برای کشفی فراتر از انتظارات معمول، چنانچه هر انسان فرهیختهای در بازتاب عین به عین زندگی است که دگرگون خواهد شد. مثال روشناش سیذارتای شاهزاده است که تا بیست و نه سالگی در دیوارهای بلند کاخ محصور عیاشی و زیباییهای بیرونی اشخاص و زندگیاش بود اما بیرون رفتن ناگهانیاش او را با مفهوم رنج آشنا میسازد چون مرگ، بیماری، گرسنگی، تشنگی، عشقهای ناکام و هزار مساله دیگر بین مردم رواج داشته است و برایش غریب مینماید و این همان سرآغازی است برای کشف مفهوم هستی که او را به رنج و برون رفت از آن رهنمون میگرداند و معنا و اعتبارش همان که بعد از هفت سال تنهایی و سکوت بودا میشود و پس از آن، روشنایی است برای جهان پیرامونیاش. این همان شهود لازمه است که ما را از گردونه رنجها و پلیدیها میرهاند و به نوعی در تئاتر هم این اتفاق شدنی است ولو به آن شدت و حدت نیز نباشد. به هر تقدیر تئاتر است و مسیر واژگونی که تو را به درک بهتر دردها و آلام درونی و ذهنی انسان آشناتر میکند. یعنی در این مواجهه که اصل و مبنایش آشناییزدایی از همه چیز است و برخورد غیر متعارف در آن رکن است، آشنا شدن با حقایق پیرامونی به بهترین شکل ممکناش صورت میگیرد. بالاخره این جوانها که معتادند و بیکار و دچار دوز و کلک و آدمربایی و آدمکشی شدهاند هیچ فرقی با دیگران ندارند و اینها را نمیشود تافته جدا بافته به شمار آورد! این همان سرآغازی است که تو را به سمت مواجهه نزدیکتر میکشاند. باید که دقیق شد و باید که چشم گشاده داشت، و این همان فعلیت انسانی است که از هر کسی یک کنشگر اجتماعی میسازد. دقیقا تئاتر هم باید که چنین ماهیت و جوهرهای داشته باشد که دارد. دستکم اجرای نمایش "صدا همان که میشنوی نیست" ماهی عظیمی به ما تاکید میورزد که تو تئاتر نمیبینی بلکه این همان زندگی است که در آن مستقر هستی و باید که بیتفاوت بودنت را دور بریزی و برای این گردونه بطالت و تباهی کاری بکنی. حالا هرچه در توان داری آشکار کن. رو کردنی که از تو فعل و حرکت میگیرد و این همان میزانسنی است که جلوه تازهای به تئاتر میبخشد.
ماهی عظیمی با پیشنهادهای تازهاش، چه در اجرای قبلیاش، که در سال 93 در همین باغ موزه قصر اجرا شد و چه در این نمایش "صدا همان که میشنوی نیست" ما را از تماشای تئاتر با انگیزههای انسانی روانه زندگی میکند. این همان بازتابی است که باید همواره بر آن تاکید شود و جامعه سالم نیازمند اشخاص کنشگر است و بیتفاوت بودن بر دردها میافزاید و درمانی هم در آن احساس نمیشود. در حالی که درمان خود ما هستیم و درک و فهم دیگران مقدمه راحتیها و خوشبختیهاست و رستگاری معنایی حقیقی مییابد اگر ما به قاعده انسان بودن زیست کرده باشیم. این یعنی موفقیت و تئاتر ما چنین چیزی را کم دارد و باید که به دنبال چنین خلاقهایی باشیم که ما را دعوت به زندگی میکنند.