سرویس سینمایی هنرآنلاین: کریم لکزاده کارگردان فیلم "قیچی" درام خود را به شکل افراطی به حداقلها از بار داستانی تقلیل میدهد و ماجرای مهم و اصلی را که قرار است بحران و تنش را بیافریند، به چند جمله کوتاه از زبان شخصیت خلاصه میکند و از تمام وقایع و روابطی که منجر به فاجعه شده، چشم میپوشد و بیاعتنا به علل و انگیزههای وقوعش، هیچ توضیحی درباره چگونگی وقوع آن نمیدهد.
درواقع داستان از جایی برای فیلمساز اهمیت دارد که شخصیت در موقعیت گریزناپذیری قرار میگیرد که مجبور میشود به چیزی که از آن میگریزد، به طرز آزاردهندهای فکر کند و با خود و عملی که از او سر زده است، مواجههای دردناک داشته باشد. به همین دلیل فیلمساز میکوشد تا با جدا کردن شخصیت از محیط عادی زندگیاش و تبعید کردن او به یک جزیره متروک و خالی به نوعی فضای استیلیزه و انتزاعی برای بیان درونیات شخصیت دست یابد.
مواجهه مرد با طبیعت وحشی و سرسخت اطرافش و زیستن در جوار چند بومی که زبان آنها را نمیفهمد و ارتباطی میانشان شکل نمیگیرد، در جهت برونفکنی احساسات و امیال و افکار پنهان مرد به کار میرود و فیلمساز تلاش میکند تا از خشونت بدوی محیط راهی به سوی افسارگسیختگی احساسات مرد بیابد و ما را در جریان آنچه در درون مرد میگذرد، بیآنکه دربارهاش حرفی بزند، بگذارد و فضای پیرامون مرد به بستری برای کلنجارها و جدالهای روحی او تبدیل شود. آن زخم کوچک ناشی از بریدگی در کف پای مرد که بتدریج به چرک و عفونت میرسد و مرد از دیدن کرمهایی که در زخمش میلولند، وحشتزده میشود، تداعی همان زخمی است که نه بر جان دیگری که درواقع بر وجود خویش وارد کرده است و او تا آخر عمرش باید درد خشونتی را که از او سر زده، در جانش تحمل کند، بیآنکه آرامشی در انتظارش باشد. بنابراین شاید او بتواند از حکم قصاصی که برایش تعیین میکنند، بگریزد اما از همان لحظهای که جان دیگری را ستانده، به جنازهای متحرک تبدیل شده است که چوبه دار خود را حمل میکند و به هر جا برود، سایه مرگ او را تعقیب میکند. درواقع در چنین فیلمی ما باید شاهد لحظات کشدار و مرده از زندگی مردی باشیم که در گریز از مرگی که برایش رقم زدهاند، دچار پروسه دردناکی از مرگ تدریجی میشود و به شکل رنجباری ذرهذره جان میسپارد و همین مواجهه با مرگی که انگار تمام نمیشود و جانی که به یکباره از دست نمیرود، به بدترین مجازات برای او تبدیل میشود، اما فیلم در پروسه تهی کردن درام از هر گونه تنش و بحران در جهت عرضه جدال درونی شخصیت عقیم میماند و برای پر کردن جای خالی ماجراها و کشمکشهای حذف شده، جایگزین مناسبی ندارد و قادر نیست از جزیره دورافتاده گورستان ابدی برای شخصیت بسازد که با خشونت مرموزش آرامآرام او را به سوی جنون بکشاند.
درواقع آن خلأ دیوانه کنندهای که قرار است از دل انتظار فرسایشی و بیهوده به امید نجات، مرد را بهتدریج از درون تهی کند و به پوچی مطلق برساند، از درون فضای خلوت محیط بدوی اطراف مرد و حذف بار دراماتیک داستان و فقدان کنشمندی شخصیت رخ نمیدهد.