به گزارش خبرنگار تئاتر هنرآنلاین، مریم کاظمی از بازیگرها و کارگردانهای حرفهیی و شناختهشدهی تئاتر،سالهاست که در این حیطه و همچنین تلویزیون مشغولِ کار است.شاید تماشاگران عام او را بیشتر از نامش به چهره بشناسند.وی تا کنون در نقشهای متنوعی ظاهر شده و همیشه کارش را به شکل جدی و بینقص اجرا کرده است.کاظمی علاوه بر فعالیت در زمینه آثار بزرگسال، چند سالی هم هست که به سمت و سوی نمایشهای کودک و نوجوان رفته و آثاری را برای آنها روی صحنه برده است.آخرین تجربهی بازیِ او،ایفای نقش در نمایش "دیگر کدام ما زندگیکردن را دوست دارد؟" به کارگردانی عباس غفاری است؛ نمایشی که شکل نامتعارف کارگردانیِ آن،کار را برای بازیگرانش سختتر میکرد. به بهانهی این همکاری پای حرفهای کاظمی نشستیم و با او دربارهی ویژگیهای این نقش و نمایش گپ زدیم.
طی چند سال اخیر بیشتر در نمایشهای کودک و نوجوان پرکار بودید اما مدتی است از فضای آن کارها دور ماندید.در جشنواره سال پیش هم "رامکردن زنِ سرکش" را برای بزرگسالان داشتید.چرا؟
در واقع دور نشدم.کار کودک و بزرگسال را همیشه به طور موازی انجام دادهام.ورود من به تئاتر با کار بزرگسال بود و سالها همین کار را میکردم.در گروه تئاتر "بازی" فعال بودم و از سال 80 دارم با گروه مستقل کار میکنم که کار کودک بیشتر انجام دادم. به خاطر این که در مقطعی مقدور نشد کار بزرگسال بکنم، یا تصویب نمیشد یا به علل دیگری،نتوانستم کار بزرگسال روی صحنه ببرم و کار کودک کردم تا فقط کار کنم. نمیتوانستم کار نکنم.همیشه باید یک کاری انجام میدادم.زمانی که کارهای بزرگسال میکردم،پراکنده چند کار کودک هم کرده بودم.کسی نبودم که متخصص باشد یا اختصاصاً کار کودک بکند. به طور فانتزی این کارها را میکردم. برای اینکه روحیه و انرژی خوبی به نمایشگر میدهد.کار کودک برای نمایشگر باید جزو ضروریات باشد. بنابراین همیشه سعی میکردم این روحیه را با کار کودک حفظ کنم،ولی نه به عنوان کار جدی اما با چند سال دورافتادن از فضای کار بزرگسال،مجبور شدم کار کودک را جدیتر و پیگیرتر انجام بدهم که باعث شد به عنوان کسی که کار کودک هم میکند،شناختهتر بشوم.وقتی وارد فضای آن شدم،فهمیدم باید در این کار جدی بود و جدی هستم.جدیبودن در کار کودک به معنی این نیست که هر سال آدم کار کند یا سالی دو کار بکند. کمااینکه در کار بزرگسالبودن به آن معنا نیست که اگر روی صحنه باشم،حرفهای هستم و اگر نباشم، نیستم. همیشه پارامترهای دیگری مطرح است.
کدام ویژگیها برای بازی در نمایش "دیگر کدام..." ترغیبتان کرد؟متن یا کارگردان؟
من سالها با آقای چرمشیر در گروه تئاتر بازی همکاری داشتهام.همدیگر را خوب میشناسیم.خیلی خوب طرز فکر و نوشتههای او را درک میکنم.او هم همینطور.این متنی بود که قبلاً خودم میخواستم کار کنم.در جشنواره سال 88 پیشنهاد دادم و موافقت شد،ولی به دلایلی انصراف دادم.جشنواره سال 89 متن را دادم که رد شد! تناقض را ببینید.آن سال رفتم کار "عزتالله مهرآوران" را بازی کردم به نام "خطر مجسمه عبید جدی نیست" که یک کار بزرگسال بود.وقتی از طرف آقای غفاری این متن پیشنهاد شد،زمینه آشنایی با متن بود و دوستش داشتم،چون نسبت به کاراکترها و اتفاقاتی که در متن میافتد فکر و پیشزمینه داشتم.این بزرگترین انگیزهام بود.ضمن اینکه عباس غفاری را هم سالهاست میشناسم. به نظرم کارگردان پیگیر و مداومی است.از وقتی وارد تئاتر شدم،عباس را هم دیدهام، بوده و با گروههای مختلف کار کرده. به نظرم روی کار خودش بسیار جدی و متمرکز است و ادامه داده.کسی که در این حرفه میمانَد خیلی اهمیت دارد. به عنوان یک بازیگر و با توجه به متن چرمشیر،فکر کردم میتوانم با غفاری کار کنم و زبان همدیگر را میفهمیم.از این همکاری پشیمان نیستم.
از ویژگیهای عمده هنر تئاتر،حرکت،میزانسن و تصویرسازی است.در نمایشی که اکنون میبینیم دو کاراکتر داریم که از جایشان جُم نمیخورند و داستان بر اساس دیالوگ پیش میرود.تماشاگر بیش از آنکه تصویر و تئاتر ببیند،میشنود.این فرم اجرایی در بازی ایجاد محدودیت نمیکرد؟برای کنترل آن چه تمهیدی داشتید؟کارگردان چه پیشنهادی داشت؟
به نظرم یک نوع از تئاتر،"حرکت" است،نه اینکه معنای تئاتر،حرکت و تصویر باشد.این غلط است که بگوییم تئاتر یعنی حرکت.نه،در واقع حرکت و عمل صحنهای وجود دارد.عمل صحنهای در نمایش ما اتفاق میافتد. حرکت وجود ندارد.عمل و حرکت گاهی با هم هماهنگ میشود،گاهی نمیشود.عمل صحنهای چیزی است که به روان بازیگر برمیگردد، یعنی وقتی شما حرکت میکنید،چیزی در روانتان اتفاق میافتد.این عمل گاهی با حرکت توام میشود،گاهی خیر.در این نمایش عمل صحنهای بر حرکت صحنهای ارجح بوده.در سیرک و رقص، حرکت زیاد است اما الزاماً تئاتر نیست.تئاترهایی هم که حرکت دارند،لزوماً ارجح نیستند بر تئاترهایی که حرکت کمتری دارند.این کاملاً سلیقه است. با توجه به تم نمایش، بعضیها دوست دارند برخی مفاهیم عملی را با حرکت توام کنند و بعضیها دوست ندارند.در واقع تم نمایش و نوع گردش ماجرا طوری بود که حرکت کمتری میطلبید. به نظرم کارگردان انتخاب درستی کرده،چون بیتصمیمی و سکونی در این شخصیتها وجود دارد که زندگیشان را از حالت تحرک بیرونی خارج کرده.خیلیها حرکت میکنند،ما ظاهراً داریم به پیش میرویم،ولی ممکن است زندگیمان در عرض نباشد.در طول است.از اتفاقاتی که در عرض میافتد،غافل میشویم.این نمایش سعی دارد اتفاقاتی را که نمیبینیم به ما بگوید؛چیزهایی که ما از بس حرکت تندی داریم،از آنها میگذریم.مثل رفتن به مسافرت.آنقدر به مقصد فکر میکنیم که منظرههای بین راه را نمیبینیم.این نمایش میکوشد سفری به همراه تماشاچی به عرض زندگی داشته باشد،یعنی حین سفر طولی که میرویم و گذشت زمان است،که یک روز متولد میشویم،یک روز بچهدار و یک روز میمیریم،این نمایش حواشیِ اتفاقاتی را که در زندگی طولی ما میافتد، به رخ میکِشد.میگوید چشمهایت را باز کن و کمی به حاشیه سمت راستت توجه کن و کمی به حاشیه سمت چپ.انگار این زن و مرد رانندههایی هستند که به حاشیه حادثههای طول زندگی هم توجه میکنند و از شما میخواهند به این حاشیهها توجه کنید؛ هم به زندگی روی صحنه و هم زندگی خودتان.
در این نمایش با آنکه روایت موازی یک زن و شوهر را میبینیم اما انگار دغدغه زنها بیشتر مطرح شده؛دلمشغولیها و گلایههای زنان خانهدار و همینطور مادران. به عنوان یک بازیگر خانم،چقدر از دغدغههای خودتان با نقش همراه بود؟آیا از تجربههای شخصیتان در زندگی به نقش اضافه کردید؟ اصلاً با حرفهای این زن موافقید یا خیر؟
چیزی که اعضای گروه در طول تمرین بر آن توافق داشت،خاطرات مشترکی بود که همه داریم؛از مادرها و پدرها تا زندگیهای خانوادگی. پدر و مادرهای ما از آسمان نیفتادند، بچههای ما هم از آسمان نمیافتند.زن و مردهایی که ازدواج میکنند، یکدفعه جلو هم ظاهر نمیشوند.در همین کوچه و خیابان بزرگ شدهاند.در همین مدارس و دانشگاهها تحصیل کردهاند. با هم ازدواج کردند،جدا شدند،زندگیها موفق بوده یا ناموفق.چون جامعه مشترکی داریم،روی اینکه اتفاقهای کم و بیش مشترکی در جامعه برای ما میافتد،اتفاق نظر داریم.حتا تماشاچیها میتوانند بگویند اتفاق نظر وجود دارد،ولی اینکه روی مسائل زنها نسبت به مسائل مردها تاکید شود،خواست کارگردان بوده.غفاری دوست داشت ادای دینی به مادران ما شود که دستهای گرهخورده و پیشانیهای چروکخورده،کمر خمشده و دردهای درونیشان را نمیبینیم.محبت و عشقشان همه آنها را کاوِر میکنند و ما به زیر آن پوسته نگاه نمیکنیم.در واقع کارگردان نقبی میزند به زندگی درونی ما،زیرا آنقدر درگیر زندگی روح و ظاهر و مصرفی شدیم که به آنچه درون زندگی اتفاق میافتد،توجه نداریم.این بیتوجهای ما را از هم منفک کرده.هر کس برای خودش حرف میزند.هر کس برای خودش راه میرود.هر کس هدف خودش را دارد.این بیهدفی چه بر سر ما میآورد؟توجهنکردن به همدیگر عشق را از بین میبرد.محبت و همبستگی را از بین میبرد.خانواده به عنوان کانون هسته اجتماع اگر دچار چنین آسیبی شود،از اجتماع چه انتظاری میتوانید داشته باشید؟ اگر مواظب خانواده نباشیم،پس اجتماع آن چیزی که لایق ماست خواهد بود،نه چیزی که ایدهآل ماست.
ادای دین به مادران و زنان،در متن هم وجود داشت یا در جریان کارگردانی و تمرینها پیش آمد؟
ببینید،هیچ وقت نیست که کارگردانی بتواند چیزی از بیرون متن به آن تزریق کند.کارگردان میتواند بخشهایی از متن را به خواست خودش Bold و بزرگتر کند.هدف را برای خودش تعیین کند که میخواهم اینها را عنوان کنم یا آنچه میخواهم تماشاگر بیشتر دریافت کند،این باشد.ممکن است کارگردان دیگری بیاید،چیزهای دیگری مطرح کند و به رابطه زن و مرد بپردازد.شاید برای من این اهمیت داشته باشد که بگویم مرد و زن هر دو در یک جامعه مصرفی محکوم به فنا هستند. باید ببینید اگر کارگردان خواسته که این را بزرگ کند،موفق بوده یا نه.نقد یعنی این.نقد آن نیست که با خواسته خودمان چیزی را بسنجیم.من بگویم نه،این آن نیست. ببینیم کارگردان چه هدفی داشته و میخواسته به چه برسد. با چیدمان و زمینهسازی که کرده،در رسیدن به چیزی که میخواسته،موفق بوده یا نه؟اگر موفق بوده به این دلیل، اگر نبوده به آن دلیل.
اگر بپذیریم که تجربه بازی در هر نمایش تاثیری بر پیشرفت کاری یک بازیگر میگذارد،شما چقدر از این نمایش تاثیر گرفتید؟نمایشهایی که با این شیوه و در ژانر اجتماعی و درامهای عاشقانه کارگردانی میشوند،چقدر بر بازی یک بازیگر تاثیرگذارند؟
به نظرم خیلی میتواند تاثیرگذار باشد.در نمایشهای درام یا تئاترهای مرسوم،همیشه دیالوگ بوده.اینجا دیالوگ نیست.مونولوگهایی هست که در واقع دیالوگند.منتها مخاطب آن مخاطبی نیست که حتماً ببینیدش.مخاطبی است که آن شخصیت او را میبیند.مخاطبهایی است که همیشه در زندگیمان داریم و اینکه یک بازیگر، بدون آنکه مخاطب فیزیکی،حرکتی جلویش داشته باشد، با چیزی صحبت کند که وهم است و وجود ندارد،ولی در عین حال وجود دارد،چون همه ما در زندگیمان با خودمان گفتوگو میکنیم، به نظرم چالش خوبی برای بازیگر است.خود من تا حالا اینطوری بازی نکرده بودم که بنشینم و یکسری جمله بگویم و یک کنش درونی اتفاق بیفتد.اینجا از تماشاچی انتظار هست که آن کنش درونی را ببیند،یعنی تماشاچی اگر توجه داشته باشد،همان لحظه به سوالاتش جواب داده نمیشود، بلکه یا اول نمایش جواب داده شده یا آخرش جواب داده میشود. هم بازیگر باید تمرکز داشته باشد برای آنکه خط سراسری داستان از دست نرود و هم تماشاچی که نمایش به او میگوید "معنی این نگاه آن بود،معنی آن حرکت این بود".
در تمرینها،آیا علاوه بر پیشنهادهای کارگردان،خودتان هم پیشنهادی داشتید برای نزدیکشدن به نقش؟ ایدهای بود که از جانب کارگردان پذیرفته نشود؟حرکتی یا رفتاری که ترجیح میدادید الان در بازیتان باشد و نیست .
طبیعی است که همه نظرات متفاوتی داشته باشند.چیزهایی که باعث میشوند اثری را دوست داشته یا نداشته باشیم،عموماً بر اساس شناخت یا دانش حول آن نیست.اظهار نظرهای ما سلیقهای است.کاری را دوست داریم یا نداریم. با کاری قانونمند برخورد نمیکنیم.چون سلیقه ما نیست،فکر میکنیم به درد نمیخورد.وقتی وارد این کار شدم،اصل چیزی که با خودم قرار گذاشتم،این بود که سلیقه کارگردانی خودم را بگذارم کنار.اگر میخواستم خودم متن را کار کنم،شیوه تحلیل و نزدیکشدن به نقش کاملاً متفاوت بود.اینجا سعی کردم به عنوان بازیگر وارد بشوم و از کار لذت ببرم.سعی کردم عقاید و نظراتم را کنار بگذارم.کوشیدم بسیار فعال باشم در پیشنهادهایی که کارگردان میدهد و آنها را انجام بدهم،حتی اگر مخالفشان باشم.این برای خودم چالش بود. همانها را اگر به نظرم غلط هم بود،خوب انجام بدهم،چون وقتی غلط را خوب انجام میدهی،کارگردان متوجه میشود اشتباه است یا نه.اگر چیزی غلط بود،کارگردان حرفش را پس میگرفت.من با او بدون عمل چالش نمیکردم.سعی کردم چیزی را که از بازیگر خودم انتظار دارم که وقتی میگویم کاری را انجام بدهد و بعد به نتیجه برسم، با کارگردان خودم انجام بدهم.صرف نظر از اینکه این کارگردان را قبول داشته باشم یا نه. به هرحال وقتی قبول کردم بیایم سرِ کاری،یعنی او کارگردان است.مضاف بر اینکه من باید رضایت نسبی داشته باشم وقتی میخواهم نقشی را بازی کنم.ممکن است شما با کارگردانی به نتیجه نرسید،ولی من با عباس غفاری به نتیجه رسیدم.رضایت نسبی من از کار حاصل شد.خب هیچ همکاریای ایدهآل نیست،ولی وقتی یک رضایت نسبی به دست بیاورید،خوب است.کار تئاتر،کار مشارکت است. باید مجموعه کسانی که در یک کار همکاری میکنند،احساس رضایت و شادابی داشته باشند.نه اینکه بگویم اینجا بهتر بازی میکردم،کارگردان نخواست یا کارگردان بگوید من اینجوری گفتم، بازیگر بد بازی کرد.حمایت از همدیگر است که کار را رشد میدهد.ضمن اینکه چالش رو در رو با بازیگر مقابل نداشتم.فردی بود.وقتی چالش داشته باشید،عمل و عکسالعمل شما را به چالش میکشاند.آن وارد مقوله دیگری میشود که شاید اختلاف نظر دیگری به وجود بیاید.در کار ما چون این چالش وجود نداشت،اختلاف نظر کمتر بود. برای همین زودتر به نتیجه رسیدیم.
به صورت فردی تمرین میکردید یا نقشِ مقابلتان هم حضور داشت؟
هر دو با هم بودیم.سعی کردیم یک فضای صمیمی پشت کار ساخته شود و این فضا بیاید در کار. یک صمیمیت باید در کار حاکم میشد،چون چیزی که آدمها در شروع کار میگیرند،آن نیست که بخواهیم تماشاچی را غافلگیر کنیم یا گول بزنیم.اکثر کسانی که تئاتر کار میکنند،در آغاز میگویند "اینجا اینطوری میکنم،آنجا تصویر میگذارم،اینجا پروژکتور میگذارم.تو از اینجا معلق بزن.تو از آنجا حرکت کن".اول اینها را میسازند،ولی ما سعی کردیم اول زیرمتن را بسازیم،یعنی چیزهایی که میخواهی بگویی،خودت باور داشته باشی.اگر حرفت را باور کنم،میتوانی بایستی حرفت را همینطور در چشمهای من بگویی یا اینکه معلق بزنی بگویی اما هرچه که کار بخواهد.نه کار غیرمنطقی،مثلاً بگوییم چون الان مد است و کار فیزیکال مد شده،اگر هم نیاز نداشته باشد، یک نفر را میآورند در صحنه معلق بزند. به نیاز صحنه باید حرکت کنیم،نه سلیقه عموم.
از نقاط قوت نمایش،دیالوگنویسی آن است.دیالوگها یا خیلی زیبا هستند یا معانی خوبی دارند که تماشاگر حفظ و یادداشت میکند.از دیالوگ شخصیتها،جمله برگزیده شما کدام است؟
آن قسمت را دوست دارم که زن میگوید:"امروز عروسی دختر من است و دخترم در لباس عروسی جلوِ سفره عقد نشسته.داماد نیست،هیشکی نیست،ولی دخترم پشت سر هم میگوید بله".از جملاتی هم که "وحید آقاپور" میگوید،آن بخشی که:"پسر من نه دکتر شده،نه مهندس،ولی هنوز پسر من هست و پسر من باقی میماند".
دلیل علاقه به این دیالوگها چیست؟
در مورد دیالوگ خودم، با توجه به تم نمایش که کارگردان میخواسته نمایش زنمحور باشد،در مسائل زنها عروسی و ایدهآلهای دخترها در جامعه ما بسیار سپید و صمیمی و رویایی است،ولی هیچکس نمیداند پشت پرده آن لباس سفید و آینهای که موقع عقد به آن نگاه میکنید،چه اتفاقاتی میافتد.شروع تمیز و سفید یک زندگی،خیلی زیباست.احساسی که دخترها در شروع زندگی دارند، برایم جذاب است و دلم میخواهد همانطور صمیمی و رویایی اتفاق بیفتد و ادامه پیدا کند.همیشه این رویا را دوست دارم. برای همین همه از دیدن لباس عروسی خوشحال میشویم.از عروس و داماد و ماشین عروس خوشحال میشویم.قلبمان پر از شادی میشود. میگوییم خوشبخت بشوند انشاالله.ممکن است باور نداشته باشیم که بعد زندگی خیلی سخت است،ولی عروسی قشنگ است.در مورد جمله وحید آقاپور،الان در ایران شغلی وجود ندارد،غیر از اینکه دکتر بشوید یا مهندس. مهندسی هم نه.درست است که عرف عمومی میگوید دکتر بشو،ولی شغل اصلی دکتری نیست،دلالی است. به هر حال در صمیمیت خانواده، بچهات هرچه بشود، باز بچهات است.حتی اگر دزد و قاچاقچی و قاتل بشود،چون همه آدمهایی که منفور اجتماع هستند،پدر و مادری داشتند که دوستشان داشته و دارند.
گفتگو: احمدرضا حجارزاده
انتهای پیام/54/53