در سال‌هایی که دانش‌آموز بودم بعضی بچه‌ها راهشان دورتر بود و برای آمد و شد به مدرسه مینی‌بوسی در اختیارشان بود. چند روز پیش در خیابان فرعی در دور و بر بیمارستان فیروزگر ون سفیدی دیدم که خاطره دوران مدرسه را تداعی کرد. روی دیواره جانبی آن با دست‌خطی شبیه بچه مدرسه‌ای‌ها نوشته بود: «میناب اِسکول». در پیرامون آن تعداد زیادی اثر دست‌های کودکانه به رنگ‌های گوناگون حک شده بود. من از این کار هنرمندانه مردمی به شگفت آمدم و متاثر شدم و با خود اندیشیدم که وقتی این اتومبیل در شهر گردش می‌کند به راحتی پیام خود را منتقل می‌سازد. همان شب به هادی حیدری، کارتونیست پرکار زنگ زدم گفتم هادی جان کم‌کار شده‌ای گفت من کم‌کار نشدم فضای مجازی بسته شده و کارهایم دیده نمی‌شود.

او در جنگ دوازده روزه که آغاز جهشی در بازگشت به مفهوم و ایده ایران و ایران دوستی بود کاری عرضه کرد: دو دست درهم‌تنیده به رنگ‌های سبز و سرخ در پهنه نقشه ایران در زمینه‌ای به پاکی و سپیدی ابرهای امروز ایران که تداعی ‌کنندهٔ انسجام ملی و پیوند و دوستی گروه‌های مختلف حول محور وطن، میهن، ایران و پرچم بود. با آغاز به کار دوباره گالری‌ها در تهران، جمعه ۲۸ فروردین نمایشگاهی با عنوان نگاه هنرمندان به جنگ در گالری دنا آغاز به کار کرد. نام این گالری یاد ملوانان شهید و قهرمان دنا را در ذهنم زنده می‌کند.

 

در این نمایشگاه که نخستین گردهمایی هنرمندان تجسمی بعد از جنگ تحمیلی سوم است ۲۵ اثر ارزنده از ۱۶ هنرمند عرضه شده بود. آثار عرضه شده عمدتا دغدغه‌ها، آسیب‌ها، نگرانی‌ها، حسرت‌ها و فقدان‌ها را بازتاب می‌داد و از نادر مواقعی است که هنر به فوریت به مسائل روز واکنش نشان داده است و در سطح عالی به نمایش گذاشته می‌شود.

به‌واقع می‌توان آن را نمایشگاه «هنر جنگیدن با جنگ» نامید. در میان آن آثار کاری مشترک از زروان روح‌بخشان و نرگس مرندی دیدم: نوشته‌ای کودکانه با واژه‌های چون «باید برم پیداش کنم» به چشم می‌خورد با کاغذی مچاله شده خط‌خطی آسیب‌دیده و در ابعاد صد در هفتاد که بیننده را به تفکر وامی‌داشت. شاید صاحب این نوشته به شهادت رسیده باشد و هنرمند فقدان او را با این شیوه زنده نگاه داشته و ماندگار ساخته است. حتما از کودکان معصوم مدرسه میناب نقاشی‌ها نوشته‌ها عکس‌ها، اسباب‌بازی‌ها و آثاری به جای مانده که قابلیت بازنمایی هنری بالایی دارد.

همچنین کاری دیگر از خانم مریم زندی به اعتبار نمایشگاه افزوده بود. عکسی از چشمان دو کودک از مدرسهٔ میناب که شهر را به نظاره نشسته بودند با ریسه‌ای از پرچم‌های سیاه‌رنگ در بالای عکس که مخاطب را میخکوب می‌کرد و اگر سبک عکاسی و شیوه او را نمی‌دانستی شاید تصور می‌کردی کلاژ است. وقتی به شوخی از خانم زندی پرسیدم، پاسخ داد گوشه‌ای از تصاویر میدان تجریش است که در سه شب پیش با نگاه تیزبین و عکاسی حرفه‌ای، آن را شکار کرده است.

از دیگر آثار در این نمایشگاه، نقاشی آقای بهزاد شیشه‌گران بود هنرمندی که خانه‌اش در جنگ ۱۲ روزه آسیب فراوانی دید و بازسازی آن چندماه طول کشید، اما در تهران ماند: صحنه‌ای از کمک رسانی قهرمانانه‌ای در فضایی که همه می‌گریختند و قهرمانی که به کمک مجروحی آمده بود و او را در پشت خود جای داده و جابه‌جا می‌کرد و جان بر سر این کارنهاده بود. هم خودش و هم مجروح به حیات ابدی پیوستند.

حیدری همان سوژه ایران، همان نقشه‌ و رنگ را به کار گرفته بود و مام وطن را در لباس عزا و با کاور سیاه تصویر کرده بود.

کار چشمگیر دیگری که در آن گنبد آهنی اما از جنس شیشه بود که در زیر آن کودکان، زنان و دیگران شیون می‌کردند و هیولای جنگ آن‌ها را در زیر همان گنبد نیز رها نکرده بود و بر بالای آن آتش و دود و سیاهی و تیرگی به چشم می‌خورد. این اثر خانم نیلوفر قادری‌نژاد بود.

از آسیب دیدن تمدن هفت هزار سال ایران نیز نمونه‌هایی وجود داشت که به قلب کاشی‌ها، خوش‌نویسی‌ها، بناها، پنجره‌ها، ستون‌ها، سرستون‌ها و چند نقطه تاخته و آن‌ها را مجروح کرده و حتی کشته بود.

اثری دیگر، کار احمد غلامی‌مهرآبادی بود. نام اثر پارازیت و درباره چهل روزی است که هنرمند رسانه‌ها را در میان امواج پارازیت دنبال کرده است، این اثر مجموعه‌ای از رنگ‌های آبی که یادآور ایران فیروزه‌ای و فرهنگ به‌هم‌پیوسته ایران زمین است، با چشمانی ترسان و نگران در عمق تصویر، مخاطب را به تامل فرا می‌خواند.

خانم عاطفه عموحیدری، مجموعه نقاشی‌هایی در چند قاب که برش‌هایی از خانواده‌هایی را تصویر می‌کشید که شاید در کش و قوس جنگ در زیر خروارها خاک مدفون شده یا در گوشه بیمارستانی به سر می‌برند، در گوشه‌ای از این اثر می‌توان دانش‌آموزان میناب را هم پیدا کرد.

در همین جا بود که دوست مجسمه‌ساز، آقای عاقلی گفت من عاشق آن سگ‌های زنده‌یاب هستم که در این سو و آن سو به دنبال یافتن انسان مجروحی می‌گردند؛ و افزود وقتی امدادگران دست زنی را از زیر آوار بیرون آوردند او در همان حس و حالت نیمه‌هشیاری بلافاصله سراغ فرزندش را گرفت. چه صحنه‌های عجیبی.

جمع‌آوری این آثار را فرشید پارسی‌کیا ‌برعهده داشت.

در میان آثار آن نمایشگاه، جای همان ون خالی بود که هم ضدجنگ بود و هرکه بود هنرمند ناشناخته‌ای بود که اسم و امضای او را نمی‌دانیم. شاید ادعایی و امضایی هم نداشت. اما نمایشگاه سیاری بود که پیام آشکار و عمومی ضدِجنگ را بازتاب می‌داد.

نمی‌دانم چه دلیلی دارد که برخی بر این باورند که گالری‌ها تئاترها و سایر مراکز فرهنگی هنری در چنین شرایطی بایستی کار خود را متوقف سازند! آثار هنری و بیان هنرمندانه وقایع می‌تواند روایت‌گر ماندگار تاریخ و احساس جامعه نسبت به آنچه رخ داده باشد.

شروع دوباره کار گالری‌ها و دعوت برای بازدید از آن‌ها، نوید تازه‌ای است برای التیام دردهای جانکاه روزگار ما و پیش‌آمدهای ناگوار آن.

این یادداشت را با شعر رفیق شاعرم سهیل محمودی که در همین روزهای جنگ سروده است و با آرزوی روزهای روشن برای ایرانی و ایرانیان به پایان می‌برم:

ای میهن ارجمند ایران عزیز/ دل‌ها به تو پایبند ایران عزیز

کوتاهی‌مان مباد در یاری تو/ ای مادر سربلند ایران عزیز

پژوهشگر فرهنگی، وزیر اسبق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و قائم‌مقام رئیس مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی

منبع: ایرنا