کتاب «جاده‌های ناتمام» خاطرات همسر یک فرمانده است و از زبان او گفته می‌شود؛ روایتی زنانه که نکات مهم زندگی مشترکشان را در دل جنگ بیان می‌کند. به خوبی می‌تواند چهره انسانی و صادقانه از لایه‌های پنهان جنگ در زندگی فرماندهان را برای مخاطب بازگو کند. آن‌ها رنجی را که دراین سال‌ها کنار مردانشان در جنگ کشیده‌اند، برای مخاطب می‌گویند تا سهم زنان را در این دفاع بزرگ نشان بدهند. روایت‌های زنانه از جنگ تاثیرگذار و با اهمیت است. نگاه این سربازان پنهان، عمیق و انسانی است و چهره حقیقی جنگ را روشن‌تر نشان می‌دهد.

نویسنده کتاب در ابتدای آن توضیح می‌دهد: قبل از این، فاطمه مصلح‌زاده این کار را جلو برد، ولی کامل نشده بود؛ برای همین متن را به من سپردند تا در کنار مرتضی سرهنگی و محمدعلی آقامیرزایی این کار را با همان روش پیش ببرم. متن مصاحبه‌ها و تدوین اولیه را تحویل گرفتم. نشستم و از اول با دقت خواندم. این خاطرات، لحظه‌های قشنگی داشت که به دلم نشست؛ اما کاستی‌هایی هم می‌دیدم که دوست داشتم آن‌ها را اصلاح و کامل کنم. سوال‌هایم را از متن بیرون کشیدم و کنار نسخه تایپی نوشتم.

وقتی کار را پذیرفتم، بنابر این شد مصاحبه‌های تکمیلی در محل کارم انجام شود. با خدیجه بشردوست، همسر محمدعلی(عزیز) جعفری تماس گرفتم و قول و قرار گذاشتم. بنا شد مصاحبه‌های تکمیلی در محل کارم انجام شود. بار اول، به حوزه هنری آمد، سه ساعت با هم حرف زدیم. ابتدا درباره خواستگاری‌اش گفت‌وگو کردیم و سوالاتم را پرسیدم. قرار شد بعد از هر جلسه مصاحبه، متن را پیاده کنم و بعد از تایپ بدهم بخواند و نظر بدهد تا برای جلسه بعد اصلاح کنم و گفت‌وگو را ادامه بدهیم.

هفت جلسه سه ساعته گفت‌وگوی تکمیلی را با او انجام دادم تا آن جاافتادگی کامل شود. گفت‌وگوها که تمام شد، آن را تدوین و فصل‌بندی کردم؛ بعد با سرهنگی و آقامیرزایی بارها متن را خواندیم و تصحیح کردیم. بااینکه حتی روزهای تعطیل هم کار می‌کردیم، این کار یک سال ونیم طول کشید.

متن کتاب که آماده شد، فایل نیمه‌نهایی را برای قاضی و بشر دوست فرستادم. این رفت‌وبرگشت متن، حدود یک سال زمان برد. بعد از این مدت، بشردوست و جعفری روی متن اصلاحات کمی انجام دادند. من هم با حوصله نشستم و آن‌ها را اعمال کردم تا کتاب به دنیا بیاید.

«جاده‌های ناتمام»؛ روایتی زنانه از جنگ
 جلد کتاب

قسمتی از متن کتاب

ماشین کنار سفارت ایران نگه داشت. پیاده شدیم و رفتیم توی سفارت. قرار بود همین‌جا بمانیم. ساختمان بزرگی با چند اتاق بود، اما امکانات خوبی نداشت. پول سوری بهمان نداده بودند، دلار هم نداشتیم. بچۀ کوچک شیرخوار همراهمان بود، اما غذا برای آن‌ها تدارک ندیده بودند. آن شب را هرجور بود، سرکردیم.

فردا صبح، مردها برای کارشان بیرون رفتند. ما ماندیم و بچه‌هایی که گرسنه بودند. کلافه شده بودیم. نمی‌دانم خانم باکری چند شیشه‌خالی شیر را از کجا پیداکرد و برد از سوپری که نزدیک آنجا بود، شیر گرفت. بتول هم تازه داشت دندان درمی‌آورد، لثه‌هایش خارش داشت و بی‌قراری می‌کرد. اخم‌هایش درهم بود. لثه‌اش را می‌داد جلو و قیافه‌اش بانمک می‌شد. شب‌ها آقا مهدی باکری هم که بچه دوست داشت، می‌آمد جلوی او می‌نشست، ادایش را درمی‌آورد و با او بازی می‌کرد تا کمتر بی‌قراری کند. آقای مزینانی و همسرش هم بودند. دوسه تا بچه داشتد. آقای باکری کمک حال خانوادۀ آقای مزینانی هم بود. با بچه‌های او هم بازی می‌کرد.

یکی‌دوبار بیشتر، زیارت نرفتیم. مردها پشیمان نبودند؛ آنجا هم می‌رفتند دنبال کارشان. بچۀ کوچک داشتیم و برایمان سخت بود تنها برویم زیارت. هنوز دوسه روزی از سفرمان نگذشته بود که از ایران تلفن کردند و گفتند:«کاری در منطقه پیش اومده و آقا عزیز باید برگرده.» روز سوم سفرمان، مجبور شدیم بیاییم تهران. (صفحه ۱۵۱ و ۱۵۲)

کتاب «همسران، جاده‌های ناتمام، خاطرات خدیجه بشردوست، همسر محمدعلی(عزیز) جعفری»، تالیف محبوبه عزیزی، در قطع رقعی، جلد شومیز، کاغذ تحریر، شمارگان ۵۰۰ نسخه، در ۲۶۴ صفحه مصور در سال ۱۴۰۴ توسط انتشارات مرزوبوم منتشر شد.