سرویس فرهنگ و ادبیات هنرآنلاین: مهدی غبرایی مترجم بنامی است... از او آثار بسیاری خواندهایم... از کوری ژوزه ساراماگو گرفته تا آثار نویسندگان معروف دیگری نظیر وی. اس. نایپل، میخائیل بولگاکف، رومن گاری، مایکل کانینگهام، خالد حسینی، ویرجینیا وولف، الکسی تولستوی، ماریو بارگاس یوسا، هوارد فاست، راینرماریا ریلکه، تامس هاردی، دوریس لسینگ و البته هاروکی موراکامی... قریب به اتفاق ترجمههای غبرایی نیز مورد توجه عموم مخاطبان قرار گرفته است، به نوعی که میتوان برگردانهای او را جزو آثاری دانست که همیشه با استقبال مواجه میشوند. از این نظر مهدی غبرایی در کنار چند تن از مترجمان معاصر از مترجمان آثار خوش فروش به حساب میآید...
البته مهدی غبرایی در ترجمه آثار نویسندگانی که چندان هم در ایران شناس نیستند، فعال بوده... به فهرست این اسامی نگاه کنید: ولادیمیر آرسنی یف، کالین مکالو، ر. ک. نارایان، ویلیام اوکانر، لویس لیری، استیون بوگارت، دانیل پسنر، ویلی راسل، شیوا نی پُل، الکساندرا ریپلی یا ج. م. بری.
اما مهدی غبرایی را اگر نخواهیم به عنوان مهمترین مترجم آثار موراکامی در ایران معرفی کنیم، باید بگوییم یکی از مهمترین مترجمان این نویسنده است که پیش از آن که تب موراکامی خوانی در ایران شیوع پیدا کند سراغ او را گرفته بود، اما خب، بعد از شهیر شدن این نویسنده در ایران سیلی از مترجمان دنبال رمانها و داستان کوتاههای موراکامی را گرفتند. البته این موضوع به خودی خود چندان جای گلایه ندارد، اما وقتی ترجمه آثار موراکامی به میدان مسابقهای تبدیل میشود که هر کس دوست دارد در آن نفر اول باشد، به یقین این موضوع محل اعتراض پیدا میکند، چرا که تنها بازنده این مسابقه مخاطبان آن نویسندهاند. غبرایی اما گویا در این مسابقه هیچ وقت نقش فعالی نداشته است. بارها از او شنیدهام که پیگیر ترجمه فلان اثر از موراکامی است و زودتر از برگردان او چند ترجمه هم راهی بازار شده اما خب او کار خودش را میکند...
به نظر راقم این سطور مهدی غبرایی آدمِ مصاحبه تفصیلی نیست؛ حتی به واسطه سوالهای تفصیلی... انگار که گفت و گوی تفصیلی رمقش را بگیرد... جوابهای او در این مصاحبه هم گزیده است... خودتان ببینید... جناب غبرایی در وهله نخست از سابقه هاروکی موراکامی و آثارش در ایران بگویید... اولین اثر ترجمه شده موراکامی در ایران به چه سالی برمیگردد؟
اولین مجموعه داستانی که از او در ایران منتشر شد، "کجا ممکن است پیدایش کنم" با ترجمه شرفالدین بزرگمهر بود که در این زمینه پیشکسوت محسوب می شوند. سالش را دقیقا نمی دانم.
چه شد که به سراغ موراکامی رفتید؟ به چه واسطهای با این نویسنده آشنا شدید؟ چه چیزی شما را برای ترجمه آثار موراکامی مصمم کرد؟
همان مجموعه سبب آشنایی من با موراکامی شد و دیدم به نظرم طرز نگاهش تازگی و طراوتی کم نظیر دارد. به علاوه، حدود سال ١٣٨٠ برادرم ، هادی، که دریغا دیگر دربین ما نیست، از سوی یونسکو به سفر ژاپن رفته بود و از این سفر دو کتاب برایم سوغات آورد-گرانبهاترین سوغاتی که در تمام عمرم از کسی گرفتهام- و آن دو کتاب "سرزمین عجایب بیرحم و ته دنیا " از هاروکی موراکامی و دیگری "آنسوی خم جاده " مجموعه داستانی از کوبو آبه بود. در آن زمان رمان "سرزمین عجایب بیرحم و ته دنیا " را هرچه خواندم، بس که پیچیده بود، نفهمیدم. ناچار گذاشتم به وقتش. دو- سه سال بعد که خبر انتشار "کافکا در کرانه " را شنیدم، سفارش دادم و به محض شروع به خواندن (مثل بیشتر رمان هایی که ترجمه کرده ام) دیدم همان است که میخواهم و پارهای از روح و روانم در آن است، به عبارت دیگر رمان خودش صدایم زد و من هم لبیک گفتم. بعد از آن دیگر موراکامی دست از سرم بر نداشت و یکی پس از دیگری، آنهایی را که می شد با لطمات کمتری در آورد، ترجمه کردم (از جمله همان "سرزمین عجایب بیرحم و ته دنیا ") که با دو مجموعه داستان منتخب به 9 جلد میرسد.
به نظر شما چه ویژگیای در رمانهای موراکامی است که تا این حد خواننده دارد؟ خوانندههای او در هر جای جهان هستند؛ از خود ژاپن گرفته تا انگلستان و همین ایران خودمان... با گرایشها و سلایق مختلف ادبی...
دلایل مختلف دارد، از جمله اینکه موراکامی جزو نسلی است که برعکس نویسندگان سنت ادبی رایج کشورش نثر فخیم و فاخر را رها کرده و به زبان روزمره و همه فهم می نویسد و گاهی پیچیده ترین مفاهیم روحی و روانی را به ساده ترین نحوی بیان می کند. به علاوه، چنان دقتی در جزئیات دارد که باور نکردنی ترین حالات را باورپذیر می کند و چنان عین و ذهن را درهم میآمیزد که ترکیب این دو را واقعی جلوه می دهد و همان قول معروف مارکز را اجرا می کند که اجزای داستان را چنان بچین که خودت باورت بشود، خواننده هم به تبع تو باور می کند(نقل به مضمون).
گذشته از اینها موراکامی از زندگی امروز در شهرهای مدرن ژاپن می نویسد و اغلب شخصیتهای داستانهایش جوانهای میانسالند در گیر با مسائل آدمهای امروز که در بیشتر جهان مشابه هم است و بیشتر شخصیتهایش از آسیبهای روانی و نابسامانی شخصیت برخوردارند و صدمه دیدهاند. همچنین نظر به اینکه موراکامی در جوانی کلوب موسیقی را اداره می کرده، اشراف غریبی به انواع موسیقی دارد. وانگهی، پس از جنگ دوم جهانی و اشغال ژاپن به رغم مقاومتهای فراوان در برابر فرهنگ غرب، به ویژه امریکا، در آنجا رواج یافت و همه اینها در آثار موراکامی برای خواننده نا آشنا با فرهنگ ژاپن(چنانکه مثلأ شاید در آثار میشیما مخاطب جهانی را پس بزند) زمینه آشنایی و همدلی را فراهم می آورد. علاوه بر این نکاتی که برشمردم، داستانهای موراکامی -برعکس آنچه برخی به غلط در موردش می گویند-سرشار از مفاهیم فرهنگ کشور خود و به طور کلی شرق است. چنانکه اینهمه خرق عادت و رفتن به فراسوی واقعیت یک پایش بی هیچ تردیدی در" هزار و یک شب" است و پای دیگرش در افسانه های سامورایی و حضور روح در زندگی، حضور روح آدم زنده در دو جا و بسیاری عناصر دیگر، که ذکر شان در این مجال نمی گنجد.
با این همه هاروکی موراکامی را نمیتوان نویسندهای عامه پسند قلمداد کرد... منظورم این است که موراکامی نویسنده تراز اولی است که برای طیفهای مختلف مخاطبان محبوب است... مخاطبان خاص ادبیات داستانی از آثار او لذت میبرند، مخاطبان نه چندان حرفهای هم تبِ موراکامی دارند... موراکامی از این جهت جزو معدود نویسندگانی است که طیف وسیعی از مخاطبان را مجذوب خودش کرده ...
بله. این مطلب در مورد برخی نویسندگان، نظیر همینگوی و مارکز هم مصداق داشته و دارد. موهبتی است که نصیب هر هنرمندی نمی شود.
جناب غبرایی، به نظر شما موراکامی از آن دسته نویسندگان نبود که ترجمه آثارشان در ایران به سرعت فراگیر شد؟
چرا. همین طور است که میگویید. اگر تیغ سانسور به آنها نگیرد، مطمئنم تیراژ بعضی رمانها از صد هزار هم بالا میرود.
این که بعد از ترجمه تک و توک آثار یک نویسنده برجسته و استقبال مخاطبان، سیلی از مترجمان هجوم میبرند به برگرداندن سیلی از آثار آن نویسنده خاص، بد است یا خوب؟ نگاه شما به این قضیه انتقادی است، خنثی یا همدلانه؟ برای اینکه موضوع را به هاروکی موراکامی محدود نکنیم، من پاتریک مودیانو را مثال میزنم... با این که پیش از دریافت نوبل هم ما در زبان فارسی آثاری از او داشتیم، اما خب بعد از نوبل 2014 شمار ترجمههای جدید از این نویسنده زیاد شد... یعنی انگار یک دفعه همه یاد مودیانو افتادند...
این موضوع چند بعد دارد و قاعدتأ جامعه شناس و کارشناس کتاب باید آن را بررسی کند. اما من در مقام مترجمی که سالها کوشیده، عرض کنم که در نگاه اول پدیدهای است عادی و رایج در خیلی کشورهای دیگر. ولی در اینجا بر اثر مشکلات اجتماعی و اقتصادی سی و چند ساله اخیر و بیکاری و در آمد ناکافی نشر و هرج و مرج و گریز از قانون و اخلاق که این روزها سکه رایج شده، از عوامل عمده است و عاقل را اشارتی بس.
موراکامی نویسندهای صاحب تخیل است… یک تخیلی که ویژه خودش است... نه از جنس رئالیسم جادویی مارکز است و نه از جنس تخیل آثار بورخس و کالوینو … ربطی به فانتزیهای ریچارد براتیگان یا فلن اوبراین هم ندارد… تخیل او مال خودش است… "سرزمین عجایب بیرحم و ته دنیا" را میتوانم برای گزاره مزبور مثال بزنم…
بله. این نظر صائب شماست که کار مرا آسان کرده اید. از باب تکمیل بیفزایم که به نظر منهم در بین رمان هایی که از موراکامی ترجمه کردهام، این سنجیدهتر و برجستهتر (نه لزومأ خوشخوانتر) از بقیه است. در این قول یکی از ناقدان ادبی هموطن او،رئیچی موئیرا، که مقاله مفصلی در باره آثار موراکامی نوشته و من ترجمهاش را در سه شماره ی پی در پی مجله "سینما و ادبیات" ارائه داده ام، بامن هم عقیده است.
از طرف دیگر موراکامی نویسندهای است که میتواند روابط بین آدمها را به صورت استادانهای ترسیم کند… مخصوصا روابط آدمهای تنها را… او در این زمینه آنقدر خوب مینویسد که ما با شخصیتهای داستانش همذاتپنداری کنیم… برایشان دل بسوزانیم و همراه با آنها نفس بکشیم. از این جهت آثار موراکامی را میتوان به دو دسته تقسیم کرد: آثاری مخلوقِ دست نویسندهای صاحب تخیل که جهانی نو خلق میکند (مثل "سرزمین عجایب بیرحم و ته دنیا") و در همین دسته آثاری که شما را در میان مرز واقعیت و فانتزی آونگ میکند ( مثلا "کافکا در کرانه") و دسته دوم؛ آثاری که شما را بدون هیچگونه جلب توجهی بهلحاظ سبک، تکنیک یا سویههای ماوراءالطبیعی همراه خود به زندگی آدمهای قصه میکشاند… این دسته از آثار موراکامی شدیدا شما را درگیر روابط انسانی میکند… محض نمونه میتوان "پس از تاریکی" و "جنگل نروژی" را مثال آورد… و البته "سوکورو تازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش" هم در این دسته قرار میگیرد… موراکامی در نوشتن این دسته از آثار نیز مهارت عجیبی دارد... نظر شما چیست؟
بی تردید با شما موافقم. هرسه رمان که نام بردید، به علاوه برخی داستانهای کوتاه او به روانکاوی نزدیک میشود و به آثار بزرگان ادبیات پهلو می زند. چنانکه من رمان "جنگل نروژی" را که با گوشه چشمی به دو رمان پر آوازه محبوب موراکامی، یعنی"ناطور دشت" از سلینجر و "گتسبی بزرگ" از اسکات فیتز جرالد، نوشته شده است، یک سر وگردن از هردو بالاتر و امروزی تر میدانم. (اطلاع دارید که موراکامی خود مترجم این دو رمان و برخی آثار دیگر به زبان ژاپنی است.) از این نکته هم فعلأ بگذریم که ترجمه رمان به ناحق و بیارائه هیچ دلیل منطقی، پس از اعمال سانسور باز مجوز نگرفته! ذکر یک نکته هم لازم است در مورد رمان "سوکورو تازاکی بیرنگ و … " سالهای زیارت به نظر من درست نیست. زیرا گذشته از این که هیچ زیارتی در کتاب وجود ندارد و فقط سفری به فنلاند برای دیدار دوستی و باز کردن گره کوری برای سوکورو که شانزده سال تمام ذهنش را مسموم کرده و او را سرگشته و حیران به دور خود گردانده، پیش میآید؛ زیارت معمولأ سالها طول نمیکشد و معنایش مهمل میماند. برخی مترجمان اولین معنای pilgrimage را برداشتهاند و به طیف گوناگو ن این واژه و مضمون کتاب توجه نکردهاند. ترجمه من قرار است مهر ماه منتشر شود.
خودتان کدام یک از آثار موراکامی را میپسندید؟ "کافکا در کرانه"، "پس از تاریکی"، "تعقیب گوسفند وحشی"، "سوکوروتازاکی بیرنگ و سالهای زیارتش"، "سرزمین عجایب بی رحم و ته دنیا" یا "جنگل نروژی" که ترجمهاش کردهاید اما مجال انتشار نیافته؟ و چرا آن را بیش از همه خواندنی میدانید؟
پاسخ این پرسش را به نوعی پیشتر دادهام. همه کتابها انگار که بچههای آدماند. یا باغی ست پر گل و ریحان که هر یک رنگ و بو وطعم خود را دارد، اما "کافکا در کرانه" رمان بسیار خوشخوانی است که مفاهیم ازلی و ابدی عشق و پیوند و جدایی و اسطوره های متعدد، از جمله عقده ادیپ را در قالب همه فهم ارائه داده و جذابیت و لذت بخشی ناب خواندن رمانی پر طراوت و طرفه را به خواننده میدهد،بی آنکه در این زمانه سرشار از خون و خونریزی و آشوب و جدال او را چندان به زحمت بیندازد.
و سوال آخر اینکه آخرین رمانی که از موراکامی خواندید چه بوده و آیا ترجمه دیگری از موراکامی دستتان دارید؟
آخرین رمان موراکامی 1Q84 است که همین روزها قصد دارم سراغش بروم. هرچند ترجمه مغلوط و ناشیانهای از آن به بازار آمده که خود داستان دیگری دارد!
انتهای پیام/
مجتبا هوشیار محبوب