سرویس تجسمی هنرآنلاین: "زندگى"، کانسپچوال آرتى از رضا لواسانى این روز‌ها در گالرى اثر به تماشاست که همه فضاى گالرى را به خود اختصاص داده است؛ میزى بزرگ و مجلل به شکل ال که ١٧ متر طول دارد و قصد دارد زندگى را از منظر هنرمندش روایت کند، دیدار کننده باید گرد میز بچرخد و با تماشاى اشیا و موجودات روى می‌ز، معناى خاص خود را دریابد؛ لذا بدیهى ست اگر هر مخاطب بنا به تجارب زیسته‌اش از این اثر، به تلقى خاص خویش دست یابد. روى میز علاوه بر ظروف معمول مانند بشقاب، کاسه و قاشق؛ مجسمه هاى کوچکى از اسب، پرنده، گلدان، شمعدانى... حضور استعاره اى دارند که بر فرازشان چلچراغى بزرگ نصب است؛ جالب اینجاست که همه چیز این ضیافت با تکنیک خمیر کاغذ (پاپیه ماشه) پدید آمده‌اند که در تحلیل اثر بسیار مهم است. به همین بهانه محمدرضا شاهرخى‌نژاد، نقاش و منقدهنر، در گفتگویى با رضالواسانى به کالبدشکافى نگاه هنرى او و پسزمینه هاى شکل گیرى این کانسپچوال ارت پرداخته است.

شاهرخى‌نژاد: خیلی‌ها رضا رواسانی را با تصویر سازی‌هایش می‌شناسند. ولی کارهای شما امروز به سمت نقاشی رفته‌اند. وقتی به گذشته نگاه می‌اندازید فکر می‌کنید چقدر از آن حال و هوا فاصله گرفته‌اید؟ یا اگر فاصله نگرفته‌اید جنس آن کاراکتر‌ها چقدر تغییر کرده است؟

لواسانی: سئوال جالبی است چون من مدتهاست به این تنیجه رسیده‌ام که آن زمان هم که تصویر سازی می‌کرده‌ام در واقع در حال نقاشی بوده‌ام. من فکر می‌کنم نگاه من به تصویر سازی نزدیک نبوده است.

شاهرخى‌نژاد: با این حال در آن کار‌ها روایت ادبی وجود داشت.

لواسانی: البته من تعبیر شما را درک نمی‌کنم و من نگاهم اینگونه نبوده است. در واقع درکار‌هایم عناصر مهم هستند و در یک کار شروع به طراحی از عنصر‌ها می‌کنم. من معتقدم عناصر در کنار هم گویندهٔ یک چیزی می‌شوند حالا این روایت هست و یا نیست؟ به نظر من همه چیز در این زندگی به هم پیوسته است و قطعاً طراحی برخی از این آثار مربوط به بیست سال پیش است و آرام آرام شکل گرفته‌اند. من تصویر سازی که می‌کردم خیلی از این طراحی‌ها استفاده نکردم. چون به هر حال تصویر سازی‌ها برای متن بودند و من در حال حاضر به دنبال روایتگری نیستم.


شاهرخى‌نژاد: من منظورم این است که اگر به عنوان یک مخاطب بخواهیم برگردیم می‌بینیم که بار ادبی تصویر سازیتان بیشتر بود. من می‌خواهم بدانم که آن روایتگری در آثار شما تا کجا پیش آمد؟

لواسانی: اگر منظورتان کتابچه تصویر‌گری من است باید بگویم که این اثر بیشتر شامل آثاری برای خودم بوده است و می‌دانید من بیشتر از اینکه به بخش ادبی کار نگاه کنم به شعر توجه دارم. و می‌دانم که همهٔ این‌ها یک ارتباط شاعرانه با یکدیگر دارند. چون یک عنصر را می‌توان از نظر ادبی دید و یا از نظر شعر به آن نگاه کرد. کلمه‌ای در شعر حافظ یک معنی می‌دهد و‌‌ همان کلمه در یک متن معنای دیگری به خود می‌گیرد. من می‌توانم تایید کنم که من تصاویرم را از منظر شعر نگاه کردم و خیلی هم برایم جذاب هستند و تصورم بر این هست که غیر از این کار دیگری هم بلد نیستم. به نظر من شعر مقامی دارد و به معنای رایج ادبیات به حساب نمی‌آید. چون ادبیات برای ما زمانی است که یک متن نوشته می‌شود و بر مبنای آن تصویری ارائه می‌گردد. ولی شعر اینگونه نیست و نمی‌توان برای آن یک تصویر مستقل ساخت. به عنوان مثال به نظر من کارهای رضا عباسی شاعرانه است. و یا سیاه مشق‌های عبدالمجید درویش کاملاً جهت گیری‌های شاعرانه دارد همانطور که مسجد شیخ لطف اله شاعرانه است و به نظرم معماری شعر است. من نگاهم به آثار اینگونه بوده است.

شاهرخى‌نژاد: فکر می‌کنید چقدر مستقل بودن طراحی و هم نشینی آن با شعر می‌توانند بالانس برقرار کنند.

لواسانی: به نظرم اینگونه نیست که من بخواهم چیزی را کنار شعری بگذارم.

شاهرخى‌نژاد: منظور من این است که حتی اگر این برقراری شعر و متن در ذهن شما رخ می‌دهد فکر می‌کنید فصل مشترک شعر و طراحی‌های شما در کجاست؟

لواسانی: به نظر من لحظه‌ای است که شما آن را به نقش نزدیک می‌کنید. در واقع از شکل ظاهر خود آنقدر پالوده می‌گردد که به نقش نزدیک می‌شود. من فکر می‌کنم زمانی که به نقش می‌رسد به مقام شعر هم نزدیک می‌شود. خیلی مواقع من ساعت‌ها طراحی کرده‌ام مثلاً یک درخت را آنقدر کشیده‌ام که دیگر به این نتیجه برسم که آن درخت به مقام نقش رسیده است. و به نظر وقتی کار به این مقام می‌رسد می‌توان آن را با هر چیزی اجرا کرد و از هر موادی می‌توان استفاده کرد. چون به نظرم محدوده‌ای برای اجرا دیگر وجود ندارد و ممکن است آن را با آهن یا سنگ یا کاغذ اجرا کرد. استدلال من این است که ما یک سری نقوش قدیمی در ایران داریم که این نقوش تقریباً در همه جا با مواد و متریال استفاده شده است. و من فکر می‌کنم امروزه یک نقش می‌تواند نمای ساختمان باشد می‌تواند یک مجسمه و غیره باشد. این تجربه را ما گذشته در ایران به دست آورده‌ایم. و برخی مواقع یک نقش را در تمام ابعاد و اشکال متفاوتش اتفاق افتاده است و همه جا می‌توانیم آن نقش را ببینیم.

شاهرخى‌نژاد: دلیل اینکه شعر و نقش را در کنار یکدیگر قرار می‌دهید چیست؟ آیا به عنوان یک هویت فرهنگی به آن نگاه می‌کنید؟

لواسانی: خیر برای من شعر بخشی از علاقهٔ شخصی‌ام است. تصورم هم این است که یکی از مهترین و قدرتمند‌ترین ابزار ما در ایران شعر است. البته باید اضافه کنم که منظور من قافیه و ردیف نیست و خود ذات شعر مد نظر من است که در دوران مختلف تغییر می‌کند ولی همچنان شعر می‌ماند. در فرهنگ و زبان شعری ما معنای کلمه‌ای مانند گل در دورانهای متفاوت تغییر می‌کند ولی همواره یک معنای مشخصی هم با خودش دارد. منظورم این است وقتی که یک کلمه در دوره‌های مختلف بارهای مختلف را بر دوش خودش بکشد این مشخص می‌کند که شعر توانمندی بسیار بیشتری دارد. خب در نقش هم به مانند شعر همین اتفاق افتاده است در مینیاتور هم به همین گونه نقوش در ادوار مختلف با تغییراتی مختلف معناهای خودشان را تغییر داده‌اند. وقتی می‌گویم آثار رضا عباسی شعر به حساب می‌آیند به همین دلیلی است که ذکر کردم. در آثار رضا عباسی می‌بنیم که او یک آدم کشیده است اما این آدم آنقدر ساده شده است که تمام مناسباتی که در یک معماری یا یک ساختار هست در آن اثر هم می‌توانیم ببینیم. اینکه مفاهیم کلی هنر‌ها مثل خطاطی یا مینیاتور یا معماری به هم نزدیک هستند به نظر من در یک اندیشه هست و همهٔ این‌ها با همین اندیشه با یکدیگر هماهنگ می‌شوند. شما هر کدام از این‌ها را کنار هم بگذارید درست از آب در می‌آید. خیلی از مواقع ساده کردن یک شکل برایم جذاب است که ببینم تا کجا می‌توان پیش رفت و به یک نقش رسید. حدس من این است که خیلی مدت است که ما نقش کار نکرده‌ایم.

شاهرخى‌نژاد: یک بخشی از سئوال ما همین بود که ما به یک ارتباط ارگانیکی بین معماری و نقاشی و کاشی کاری و دیگر هنر‌ها می‌بینیم که نقشی که در موردش حرف می‌زنیم در تمام این‌ها مشترک هست. ولی اگر بخواهیم در مورد امروزمان صحبت بکنیم به عنوان یک نقاش من فکر می‌کنم که این هماهنگی‌ها دیگر وجود ندارد حالا شما فکر می‌کنید که با این نوع نگاه کردن همچنان می‌شود اثری را خلق کرد که جامعه‌ای که اینقدر ناهمگون هست بتواند با ان ارتباط برقرار کند؟

لواسانی: تجربهٔ من می‌گوید که این اتفاق می‌تواند بیفتد. و این هم به این صورت که تمام آن نقوش را دوباره طراحی کند و فکر می‌کنم بدون طراحی و ممارست این کار ممکن نیست. هر کدام از موتیف‌ها را می‌توان مناسب با دوره طراحی کنیم تا این‌ها دوباره یک هماهنگی را به هم برسانند. و فکر می‌کنم دوباره همهٔ این‌ها را باید از منظر شعر طراحی کنیم. و تنها منظر مبانی هنرهای تجسمی برای ما مطرح نباشد. چون مبانی هنرهای تجسمی تنها یک قسمت ماجرا است. وقتی از منظر شعر به ان نگاه می‌کنید خیلی چیز‌ها را به آن اضافه می‌کنید و خیلی چیز‌ها را از آن کم می‌کنید. که این‌ها می‌تواند نقوش را با یکدیگر هماهنگ کند. من فکر می‌کنم می‌توان یک ساختمان ساخت که تمامی عناصرش با هم هماهنگ باشد و به دورهٔ ما هم نزدیک باشد. ولی اگر فکر کنیم می‌توان یک نقش را برداشت روی آن یک سری خط بنویسیم؛ خب این حرکتی ساده انگارانه است. چون تصور من بر این است که باید تمام آن ساختار را از اول طراحی کرد. من در آثارم بر این هستم که اگر مثلا ده عنصر در یک تصویر دارم این ده عنصر را مجدداً طراحی کنم و تا جایی که می‌توانم آن‌ها را ساده نمایم تا جایی که با دیگر عناصر متضاد یا موافق یک همخوانی نیز پیدا کنند.

شاهرخى‌نژاد: فکر می‌کنید طراحی کردن دوباره این‌ها نیاز به دانش خاصی هم دارد یا خیر؟

لواسانی: بله همینطور است. و نیاز به یک دانش و پیشینه از نقش دارد. اما من خوشبین هستم و فکر می‌کنم که اگر من فکر می‌کنم توانسته‌ام از میان هزار تا طراحی که می‌کنم به یک نقش نزدیک شوم پس دور از ذهن نیست که بشود این کار را انجام داد. چون این‌ها می‌تواند ادعا به نظر برسد اما حدس من این هست که می‌توان یک کارهایی کرد. همین که ما بفهمیم که در موسیقی کجا برخورد احساسی می‌شود و کجا برخورد تکنیکی است. وقتی شما بتوانید این تفکیک‌ها را انجام دهید کم کم می‌تواند خودش را با اصلش هماهنگ کند. و می‌تواند بگوید که من شعر می‌خوانم نه تکنیک. و این مرحله‌ای است که شما از مرتبهٔ علوم وارد مرتبهٔ اندیشه می‌شوید. خب خود این به آدم چیزهایی می‌دهد که نوع نگاه‌مان را تغییر می‌دهد. و اینکه من می‌گویم نقش به این دلیل است که من خیلی نشنیده‌ام که مثلاً کسی بگوید بیایید نقش کار کنیم. این بیشتر جستجوی شخصی من است و ممکن است دیگران این را انجام داده باشند فقط من بی‌خبر هستم. البته بیشتر شنیده‌ام که می‌خواهند نقشی را به روز کنند. و در این به روز کردن کاملاً از منظر هنرهای تجسمی وارد می‌شوند. بنابریان نتیجه کارشان نیز یک کار فرمی خواهد بود که نمی‌تواند جهان شمول باشد. و توقع سلیقه محدودی را برآروده خواهد کرد. حداقل می‌توانم بگوییم یک زیبا‌شناسی به وجود نمی‌آید. حدس من این است که باید در این مسیر کمی نگاه‌مان را وسیع‌تر کنیم تا تمام آدم‌ها بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند. البته این ارتباط به خود ادم‌ها بستگی دارد مانند غزلیات حافظ که هر کس بسته به فکر و دانش خویش از حافظ برداشتی جداگانه اما زیبا دارد. تلاشم این است که این حرکت الگوی من باشد تا ببینم که چگونه ما را به آن سطح از برداشت می‌رساند که در عین سادگی پیچیدگی‌های خودش را نیز داراست. البته خیلی مواقع ما کارهایی می‌کنیم که می‌تواند برای همکارانمان جذاب باشد ولی برای بقیه نباشد و برعکس این هم رخ می‌دهد. من تصورم بر این هست که هنوز به مقام نقش نرسیده‌ایم. نقش در عین سادگی عمیق است.

شاهرخى‌نژاد: اگر اشتباه نکنم شما چند سال پیش هم در گالری اثر یک نمایشگاه داشتید و به نظرم... مولانا بود و فکر می‌کنم در‌‌ همان سال‌ها بود که کارهای پاپیه ماشه اتفاق افتاد و در بینال سال هشتاد و چهار وقتی آن آثار را به نمایش گذاشتید یک قابلیت ویژه‌ای از این متریال به نمایش گذاشتید. به نظر می‌رسد که آن نقوش تبدیل به حجم شدند. سئوال من این است که چرا پاپیه ماشه را برای اجرای کار خودتان انتخاب کردید؟

لواسانی: یک بخشی از آن به مبحث بازیافت برمیگردد. من از خمیر کاغذ در سال هفتاد و هفت در گالری برگ و در سال هشتاد در گالری آریا نمایشگاه برگذار کردم و در سال هشتاد و چهار که در بینال کار با خمیر کاغذ انجام دادم را همه دیدند و قبل از آن کمتر دیده شده بود.

شاهرخى‌نژاد: من می‌خواهم بگوییم در آن بینال این متریال به دلیل کارکرد جدیدی که به آن داده بودید دیده شد. و برای مردم سئوال بود که چگونه یک کار به این سنگینی با دو نخ آویزان شده است؟ من سئوالم این است که این اتفاق و این حرکت از کجا آغاز شد؟

لواسانی: خب کار کردن برای من خیلی خود آگاه نیست و من همواره کار می‌کنم. واقعاً یک قسمتی از آن از بازیافت کردن می‌آید. واقعیتش این است که من این‌ها را سه بعدی کردم تا دیده شود وهمین‌ها را قبلاً به شکل نقاشی کار کرده بودم و مورد توجه نبود. البته الان دلیل اینکه چرا آدم‌ها حجم را راحت‌تر می‌بینند را می‌دانم. حجم یک اثر و بزرگ بودن ابعاد باعث می‌شود که آدم‌ها به ظرافتهای یک اثر بیشتر دقت می‌کنند. البته من نمی‌دانم به ان چیزی که من فکر می‌کردم نزدیک شده است یا خیر ولی نوع طراحی که انجام داده بودم برای من جالب بود و دوست داشتم آن را نشان دهم. مثلاً اینکه شما ببینید یک سنگ در آسمان ایستاده است کارکردهای متفاوتی برای شما پیدا می‌کند. ولی من همچنان معتقدم که مردم به طراحی‌های من نگاه کنند و من بیشتر خوشحال می‌شوم. چون یک طراحی در ابتدا رخ داده است. بیشترین سئوالی که مردم از من می‌پرسند این است که آیا این متریال کاغذ هست یا خیر و می‌خواهند بدانند که کاغذ هست ولی کاربرد دیگری پیدا کرده است. و به آن‌ها می‌گویم طوری طراحی کرده‌ام که به این گونه بتوان آن را نمایش داد. من همواره قسمت طراحی برایم جذاب‌ترین بخش بوده است. وهنوز هم در طول روز بیش از پنج ساعت را به طراحی اختصاص می‌دهم. البته خیلی شنیده‌ام که این برخورد چیز جالبی نیست و طراحی کردن در این حد و اندازه خوب نیست ولی من همچنان این کار را دوست دارم و طراحی می‌کنم.

شاهرخى‌نژاد: ولی همچنان قبول دارید که این انتخاب هنرمند است که طراحی خوش را از چه جنسی بسازد؟

لواسانی: بله یک قسمتی از این ماجرا برای این بود که من یک روزی حدود بیست و پنج سال پیش یک آرمی را دیدم ونمیدانستم که این چیست. بعد‌ها فهمیدم که این علامت recycle هست و نمی‌دانستم که معنی‌اش چیست. وقتی برای من در مورد مواد بازیافتی توضیح دادند برای من جذاب شد. و شروع کردم به فکر کردن که چگونه می‌توانم این را عرضه کنم. خب بنابراین مناسب با این تفکر شروع به طراحی کردم. می‌خواهم بگویم که اگر الان من بخواهم با فلز کار کنم باید نوع طراحی‌هایم را نیز عوض کنم. در مجموع می‌خواهم بگویم که خود این بازیافت برای من جذاب بود. فکر کردم خوب است که مردم ببینند که می‌توان از این مواد ساده و بازیافتی نیز اثری بیرون آورد. البته رسیدن به این مرحله کار سختی بود ولی زمانی که این کار انجام شد برخی از افراد نیز این کار را جدی‌تر گرفته‌اند. البته به نظر می‌رسد که من نیز در این جدی گرفته شدن استفاده از مواد بازیافت به دلیل بینال سال هشتاد و چهار دخیل بوده‌ام.

شاهرخى‌نژاد: در این کار‌ها فرزند زمان خویش بودن و معاصر بودن وجود دارد ولی از طرف دیگر شما همچنان دغدغهٔ هویت فرهنگی را دارید. من می‌خواهم بدانم شما چگونه این‌ها را با هم جفت و جور می‌کنید؟

لواسانی: من در دانشگاه هنرهای تجسمی خواندم. ببینید یک قسمتی هم هست که متعلق به خود من هست مثلا آدمی در آن سوی دنیا اصلا نمی‌خواهد فرهنگ مرا بشناسد به این دلیل که کاری که در حال انجام آن است در آنجا رایج است و‌‌ همان را ادامه می‌دهد. ولی من باید غرب را بشناسم و هم شرق را و این دو را جوری کنار هم بگذارم که تفکیک ناپذیر باشد و معلوم هم باشد مرتبط به دورهٔ خود ماست. مثالی که می‌توانم برای این موضوع بزنم عمارت شمس العماره هست که معلوم است معمار غرب را هم دیده است و هویت جدیدی به معماری این بنا داده است. خب برای من هم به همین گونه بوده است و عناصر مختلف را با این نگاه دوباره طراحی نموده‌ام. خب این دو نوع نگاه بالاخره جایی به هم نزدیک می‌شوند و واقعاً هم خیلی خود آگاه نیست. ولی برای رسیدن به این مرحله این مسیر را پیموده‌ام. یعنی به این نتیجه رسیده‌ام که باید هنر غرب را بشناسم و چگونگی تحول تارخ هنر را درک کنم و در هنر ایران چگونه در یک نقش که رضا عباسی یا بهزاد آن را کار کرده‌اند تحول ایجاد شده است و تغییر یافته. حتی جالب است بدانید که طراحی‌های رضا عباسی را که نگاه می‌کنید از وسایل و ابزارهای دوره خودش نقاشی می‌کرده است. یعنی توانسته این دو را با هم جور کند و از منظر یک ایرانی نگاه کند خب این‌ها همگی برای من درس هستند. به عنوان مثال این‌‌ همان تحولی است که کلهر در هنر خط ایجاد می‌کند و فهمیده است که تکنیک را مال خودش کند.

شاهرخى‌نژاد: بازگردیم به نمایشگاه خودتان. با این مواد ومتریالی که در سالهای قبل کار کردید حجم‌ها که ساخته می‌شدند شاید درگیری ایجاد می‌کرد که مواد و متریال آن چیست؟ می‌شود روی آن سرمایه گذاری کرد؟ آیا قابل خرید و فروش هست؟ ولی یک همکاری بین آن مواد و متریال و نقوشی که شما کار می‌کردید. در این کار آخرتان فکر نمی‌کنید که شما نقوشتان را به واسطهٔ استفاده از مواد و متریال به یک جنس غیر کاربردی تبدیل شده است؟

لواسانی: من اینطور نگاه نکرده بودم. من این بار به ساختار کلی نگاه کردم. یک زمانی است که یک عدد کار می‌سازید و این فرق می‌کند. ولی یک زمانی است که من می‌خواهم یک ساختار غیر از کمپوزسیون به وجود بیاورم. من به دنبال ایجاد یک اتمسفر از طریق ساخت یک ساختار بودم. در این نمایشگاه در گالرى اثر این دغدغهٔ من بود. بیشتر در این نمایشگاه می‌خواستم عناصر بزرگ و کوچک را در کنار هم قرار دهم و به طریقی یک فضای جدید و هماهنگ ایجاد کنم.

شاهرخى‌نژاد: آیا آن فضا در ‌‌نهایت معنای آن نقوش را تغییر نمی‌دهد؟

لواسانی: بله یک قسمت ماجرا این است؛ ولی قسمت اصلی آن برای من این است که هماهنگی کلی بین عناصر ایجاد کنم. ولی انچه شما می‌گویید که تغییر معنا ایجاد کند چیزی نیست که من به آن در روند کاریم فکر کرده باشم. در واقع اگر صادقانه بخواهم بگوییم هدفم این نبوده ولی شاید این کار را انجام شده یا مخاطب این برداشت را از دیدن کار داشته باشد. در واقع خیلی مواقع من به چیزی در خلق یک اثر فکر نکرده‌ام اما چون مردم می‌توانند برداشتهای زیادی از یک اثر داشته باشند خب ممکن است این هم یکی از آن برداشت‌ها باشد. من بیشتر برایم این جذاب است که چگونه یک عنصر را طراحی کنم و ان را در هماهنگی با دیگر عناصر قرار دهم.

شاهرخى‌نژاد: خب در‌‌نهایت با این هماهنگی چه اتفاقی می‌افتد؟

لواسانی: خب من یک سری عناصر را دوباره بازنگری و طراحی می‌کنم و در هماهنگی با عناضر مشابه و متضاد قرار می‌دهم که بگویم این جور هم می‌توان طراحی کرد. و خیلی دوست ندارم این را پیچیده نشان دهم یا پیچیده کنم. البته من می‌توانم این را با برنز بسازم و یک مقدار هم کاربردی‌تر می‌شود. و معنا هم شاید متفاوت گردد.

شاهرخى‌نژاد: منظور من هم همین هست که شما از‌‌ همان عناصر با چیدمان متفاوت استفاده کرده‌اید و معنا‌ها را متفاوت کرده‌اید.

لواسانی: من متوجه هستم که شما چه می‌گویید ولی من نگاهم اینگونه نبوده است. خب در کارهای قبلی هم به همین منوال بوده است که عناصر معنای اولیه خوشان را دیگر ندارند.

شاهرخى‌نژاد: خب تفاوتش این بود که به تنهایی موجودیت مستقلی داشتند و ارتباط معنایی با یکدیگر پیدا نمی‌کردند.

لواسانی: بله خب برای من هم همین جالب بود که چگونه می‌توان این‌ها را در کنار هم به یک هماهنگی و هارمونی جدیدی رساند. مانند یک ارکس‌تر که سازهای مختلف با هم می‌نوازند هدف من این بود که می‌توانم این عناصر را در کنار یکدیگر بنوازم یا خیر؟ و بعد بیایم به چیزهای دیگر فکر کنم. و به نظر خودم در جاهایی موفق بوده و در جاهایی نبوده‌ام. و اگر بخواهم دوباره آن‌ها را بسازم حتماً تغییرشان خواهم داد. من معتقدم زمان که می‌گذرد انسان در می‌ابد که می‌توان با تغییر یک اثر را بهتر کرد. من دوست دارم بیشتر در مورد طراحی آثار صحبت کنیم. می‌دانید چرا؟ چون در جاهای متفاوت تعاریفی را می‌شنوم که برای من قابل درک نیستند که این تعاریف چگونه به وجود آمده‌اند. الان هم البته نمی‌خواهم بگوییم که من تعریف جدیدی دارم. خیر. بلکه برای من خیلی ساده است. وقتی من می‌خواهم یک تصویر را بسازم باید در ابتدا آن را دوست داشته باشم. و وقتی شروع به طراحی می‌کنم آن عنصر را تغییر می‌دهم که خود آن به صورت مستقل به شکل یک نقش ثبت شود. و در‌‌نهایت در انتخاب متریال می‌خواهم این دیده شود که مواد مختلف در اصل ماجرا تغییر ایجاد می‌کنند. مثلاً اگر یک طرح با پنج متریال ساخته شود خواید دید که تفاوت فاحشی در نتیجه و یا احساسی که از آن اثر بر روی مخاطب گذاشته می‌شود؛ خواهد داشت. آن وقت خواهید دید که منظور من از اصرار و تاکید بر طراحی چیست.

شاهرخى‌نژاد: بله من این را درک می‌کنم اما نسبت به تغییر شخصیت طراح می‌تواند جنس طراحی نیز فرق کند. و شما اینگونه به طراحی نگاه می‌کنید ان بخشی که شما می‌گویید که تعاریف جدیدی نسبت به طراحی هست که شما متوجه آن نمی‌شوید؛ آن بخش کجاست؟ آیا به معنای سنتی آن منظورتان است؟

لواسانی: خیر این بخش را متوجه می‌شوم. آن بخشی را که من متوجه نمی‌شوم آن قسمتی است که اگر با خط کشیده شود طراحی است اما اگر سایه بزند دیگر طراحی به حساب نمی‌آید. من این تعاریف را شنیده‌ام و نمی‌فهمم که چطور بین این‌ها تفاوت قائل می‌شوند. اگر اینگونه باشد که باید بگوییم ماتیس طراح‌تر از داوینچی است. من فرق بین طراحی و دیزاین را نیز می‌دانم.

شاهرخى‌نژاد: شاید بهتر باشد به لغت انگلیسی آن گریز بزنیم چرا که در انگلیسی drawing را طراحی می‌دانیم و design را هم طراحی می‌دانیم. من فکر می‌کنم بحث شما بیشتر در بخش دیزاین است. دیزاین به معنای طراحی کلی است که ذهن طراحی می‌کند دست هم همینطور و همزمان به مواد و متریال هم فکر می‌شود. و فکر می‌کنم منظور شما‌‌ همان دیزاین است؟

لواسانی: بله به نظرم همینگونه است، ولی این‌ها را نمی‌توانم از یکدیگر تفکیک کنم. چون که معتقدم طراحی دارای یک مفهوم کلی است و نمی‌دانم اگر سایه بزنم چگونه می‌تواند طراحی نباشد؟ و بدون سایه طراحی است.

شاهرخى‌نژاد: خب به نظر می‌رسد که این‌ها را طراحی نمی‌دانند مثلاً کار آب مرکب را طراحی نمى انند در صورتی که ممکن است طراحی درجه یکی هم باشد. البته به نظر می‌رسد که ربطی به مبانی هنرهای تجسمی ندارد و شما با انتخاب مواد و متریالتان مثلاً انتخاب آب مرکب برای طراحی در واقع یکی از این مفاهیم را انتخاب کرده‌اید و کسی که حتی به مواد و متریال در زمان کار فکر می‌کند درواقع دیزاین انجام داده است. می‌خواهم بدانم مد نظر شما هم همین است؟

لواسانی: بله من فکر می‌کنم باید به همه چیز فکر کرد و حتی از ابتدا مواد و متریال را در نظر گرفت. البته من از اینکه می‌گویم نمی‌فهمم این نیست که مفهموم را نفهمم بلکه دلیل اینکه به این طراحی می‌گویند و به دیگری خیر را درک نمی‌کنم. چون می‌گویند این به طور مستقل برای خودش یک چیز جداگانه است و طراحی نیست.

شاهرخى‌نژاد: در این سالهای اخیر که با یکدیگر به گفتگو نشسته‌ایم خیلی روی طراحی تاکید داشتید و جای آن را خالی دانسته‌اید. به نظر شما دلیل این چیست و عواقبش چه می‌تواند باشد؟

لواسانی: شما اگر نگاه کنید می‌بینید که همه چیز مشابه هم اتفاق می‌افتد و ساختاری نو به وجود نمی‌آید بلکه یک سری فرمول به وجود می‌آید و بر مبنای آن فرمول همه چیز ساخته می‌شود. به نظر من طراحی و یا هنر فرمول پذیر نیست. وقتی یک فرمول را همه بلد باشند دیگر ساختاری شکل نخواهد گرفت و بسیاری از آیکون‌ها و اِلمان‌ها مابین کار‌ها اتفاق می‌افتد. و یک جور تکرار رخ خواهد داد. خیلی مشابهت‌ها زیاد می‌گردد. و در این راه هیچ اتفاق خاصی نخواهد افتاد. این چیزی نیست که شما بخواهید در مسیر زندگی هنریتان به دست بیاورید! چون به سادگی این فرمول قابل درس دادن هست. خیلی‌ها در کار‌هایشان از یک عنصر قدیمی استفاده می‌کنند ولی من می‌گویم آن عنصر دوباره باید طراحی شود تا با دنیای امروز نیز مطابقت داشته باشد. من حدسم این است که دراین مسیر اتفاقی می‌افتد و از آن شکل فرمولی خارج می‌شود. البته من خیلی از آثار را ندیده‌ام اما در آثاری که مشاهده می‌کنم خیلی مشابهت وجود دارد و به همین دلیل روی اصل طراحی هم تاکید می‌کنم تا از این مشابهت‌ها پرهیز شود.

شاهرخى‌نژاد: آیا دلیل اصلی این را طراحیِ ساختار نکردن می‌دانید؟

لواسانی: بله حداقل من ندیده‌ام که این روز‌ها گرایش به طراحی وجود داشته باشد. وقتی کسی چیزی را سهل الوصول به دست می‌آورد می‌تواند آن را نیز با درجات اجرایی متفاوت تکرار کند. ولی در اصل آن رازی پنهان برای کشف کردن نیست. این روز‌ها خیلی چیز‌ها را به همین منوال می‌بینم که متوجه می‌شوم که این در واقع دوتا انتخاب است که شاید هم اصلا خود شخص آن را انتخاب نکرده باشد و بازار و شرایط این انتخاب را به او تحمیل کرده باشند. و در این مسیر آدم‌ها با سلایق مختلف این را پس و پیش کرده‌اند. من فکر می‌کنم این نیاز این دوره است که دوباره تمام عناصر را طراحی کنیم تا شاید یک ساختاری به وجود بیاید و چیزی غیر از این مشابه سازی‌ها صورت بگیرد.

شاهرخى‌نژاد: فکر می‌کنم همین که می‌گویید همه چیز فرمول شده است حرف درستی است. حتی اگر به یک سری آرتیست یک واژهٔ مشترک را بگوییم و بخواهیم روی این واژهٔ مشترک کار کنند جنس برخوردشان با متریال جدیدی که به آن‌ها می‌دهیم مشابهت زیادی با متریالی دارد که خودشان آن را کار می‌کرده‌اند. به این دلیل متوجه نشده است که در ضمنیت آن مفهوم، برخورد و طراحی متفاوت خواهد بود. خب وقتی برای او فرمولی وجود داشته باشد بالطبع دنباله رو‌‌ همان فرمول خودش خواهد بود.

لواسانی: حالا با این اوصافی که من عرض کردم حتی تعریفی که از دیزاین ارائه می‌دهیم تبدیل به فرمول شده است. منظورم این است که از یک روش خلاقانه هم فرمول بیرون آورده‌اند. و به ذات آن پی نبرده‌اند.

شاهرخى‌نژاد: البته این خطر وجود دارد وقتی شما در یک دیزاین به یک ساختار می‌رسید خب این هم برای راحت شدن کار تبدیل به یک قالب خواهد گشت. خب آسیب‌شناسی در این وجود دارد ولی من می‌گویم اگر کسی به پردازش ساختار برسد حالا می‌تواند انتخاب بکند که در این مفهوم من می‌توانم کار بکنم یا اینکه نمی‌توانم. یا اصلا ً نیاز شخصی من هست که کار کنم با خیر ولی حالا اکثر نمایشگاههای گروهی که می‌بینم این اتفاق در آن رخ داده است یعنی اگر طرف همیشه چاپ سیلک کار می‌کرده است حالا برایش موضوعی که می‌دهند دیگر مهم نیست و برخورد‌هایش در مفاهیم و موضوعات مختلف یکسان است. البته یک چیز هم می‌گویند که کار باید امضای آرتیست را در پایش داشته باشد و به همین دلیل روی این برخورد اصرار دارند.

لواسانی: خب من فکر می‌کنم امضاء داشتن چیز سخت و پیچیده‌ای نیست اینکه آن چقدر اعتبار دارد ودارای چه مقام هنری است که مهم هست. ببینید فکر کنید که من کار نکنم مگر چه فرقی می‌کند. ولی بیاید فکر کنید رضا عباسی کار نمی‌کرد خب این تبدیل به یک خلاء در هنرهای تجسمی می‌شد. خب این فرق می‌کند چون شما مثلاً می‌توانید به عنوان مشخصهٔ کارتان از رنگهای خاصی استفاده کنید خب همه می‌فه‌مند این کار شماست. ولی آیا در مقطع تاریخ هم این ارزشمند است؟ فهم دیگران در برابر ساختاری که رضا عباسی خلق کرده است بی‌ارزش به نظر می‌رسد؟ بنابراین به نظر من در این منظر همهٔ آثار جدای از امضای هنرمند به یکدیگر مشابهت بسیاری دارند. خب من فکر می‌کنم این برای زمانی است که طراحی اتفاق نمی‌افتد. چون همه یک سری عناصر برای خودشان دارند که آن را در تصویر جا به جا می‌کنند. سئوال این است که آیا هنرمند می‌داند که استفاده از این عنصر به واقع صحیح هست یا خیر؟ و چگونه به این فهم رسیده است؟ برخی مواقع بازار تعیین کنندهٔ این گرایشهاست. من می‌گویم که هنرمند باید ببیند که خود خط چگونه شکل گرفت. اینجاست که من معتقدم جایگاه طراحی ساختار فراموش شده است. برخی مواقع شخصی یک چیزی را می‌کشد صرف کشیدن و در ظاهر هم نقاشی کرده است اما یک نقاش با دیدی متفاوت و ساختار گرایانه کل مفهوم آن شئی را به هم می‌ریزد و ساختاری جدید شکل می‌دهد. من به این موضوع سالیان سال فکر کرده‌ام و در این راه کار کرده‌ام. اگر به من بگویند تو کدام یک از این‌ها هستی؟ به نظرم من طراح‌تر هستم تا اینکه نقاش یا مجسمه ساز باشم. به این جهت به ریز به ریز مسائل در اثر نهایی فکر می‌کنم و در طراحی‌هایم آن‌ها را لحاظ می‌نمایم. مثلاً ماتیس خطی کار می‌کند اما اگر بخواهد اجرایش را تغییر دهد از المان‌های دیگر نیز استفاده می‌کند. شما می‌دانید که خط ماتیس هم امضاء پیدا کرده است. واگر یک قسمت از خطوط کارهای او یا دیتیل کار‌هایش را هم ببینید می‌فهمید که این اثر ماتیس است. خیلی مواقع کارهای ما دیتیل هم ندارد. میرزا غلام رضا هم در آثارش می‌توان دید که همین حالت ماتیس را دارد و در دیتیل‌ها هم می‌توان آثار او را تشخیص داد و این نشان می‌دهد که به کل کارش فکر کرده است و ساختار دارد. شما اگر سه کلمه بشنوید می‌فهمید که حافظ است. اگر کلمات سعدی را بشنوید می‌فهمید. جالب این است که‌‌ همان کلمات هستند و ولی تغییر لحن امضای هنرمند به حساب می‌آید. تصورم بر این است که ما در کار طراحی غفلت کرده‌ایم.

انتهای پیام/

این گفت‌وگو امروز شنبه 23 اسفند، همزمان در روزنامه شرق منتشر شده است.