سرویس فرهنگ و ادبیات هنرآنلاین: علیرضا بهنام را به شعر، داستان و بیشتر از همه ترجمه شعر غربی‌ها می‌شناسیم... با او درباره تمامی این حوزه‌ها به گفت‌و‌گو نشستیم... بهنام درباره ادبیات جنگ به ما می‌گوید:" تا امروز کسی به طبقات مرفه در زمان جنگ نپرداخته است. همه به سراغ طبقات فرودست یا جغرافیای درگیر با جنگ رفته‌اند. این داستان در تلاش برای نمایش زندگی طبقات مرفه در زمان جنگ است. این دسته از کودکان تنها چیزی که از زمان جنگ می‌توانند به یاد آورند ،قطع برق است و آن دوره تاثیر دیگری در ذهن کودکی در طبقه مرفه نداشته است. چون هیچ یک از اعضای خانواده‌اش درگیر با پدیده جنگ نبوده و فشار اقتصادی را حس نمی‌کرده، پس چیزی جز ماجرای برق به یاد نمی‌آورد." مشروح گفت و گوی هنرآنلاین با بهنام ذیلا از نظرتان می‌گذرد...

آقای بهنام، مجموعه شعر امروز ایران-13 با عنوان "چه؟" یکی از آخرین مجموعه‌شعرهای شما بود که از سوی انتشارات افزار منتشر شد. این مجموعه آخرین کتاب شما به حساب می‌آید؟

ماجرای چاپ شعرهایم کمی پیچیده است. همزمان با این کتاب مجموعه‌ای با نام "صدایم کن خضرا" در فرانسه و گزیده 6 مجموعه شعری من به انضمام سری جدید اشعار در نشر نصیرا به چاپ رسیده است. بنابراین نمی دانم کدام کتاب را به عنوان آخرین اثر معرفی کنم.اما کتاب "چه؟" از جدیدترین کارهای من است.

در مجموعه "چه؟" بیش از آنکه سخن از صلح باشد، صحبت از جنگ است. جنگی که لزوما بین دو آدم نیست. این جنگ به نظر خاص‌تر و واقعی‌تر از جنگ‌هایی است که معمولا از آنها می‌گویند و می‌تواند هزار مفهوم را از جنگ بین دو عقیده، درگیری درونی یک انسان با خودش، جنگ دو نفر در یک جامعه و یک کوچه یا جنگی عمومی تر مثل نبرد جهانی دوم را تصویر کند. با ساخت زبانی نه چندان راحت شاعر چه هدفی را دنبال می‌کند؟ قدیم‌ترها شعر را یا جوششی می‌خواندند یا کوششی اما امروز تقسیم بندی سابق کمتر به کار می‌آید. به نظر می رسد لحن شاعر گاهی عامدانه منقطع می شود، ضربه‌ای می زند و هرچند موسیقی مرسوم شعر را ندارد، دارای آهنگی مختص به خودش است. خودتان چه می‌گویید؟

برای پاسخ به این بحث دو جنبه را باید از سر گذراند. در مورد محتوای شعری باید بگویم واضح است وقتی در مورد لوله‌های نفت و جنگ‌های قدیم اشاره می شود، منظور منطقه خاص جغرافیایی با پیشینه تاریخی و موقعیت استراتژیک و اقتصادی مشخصی است. ساخت شعر هم به لحاظ کوششی یا جوششی در اینگونه شعر‌ها به گونه خاصی است. ابتدا شاعر در درون رویدادی را تجربه می‌کند و توان سیاه و سفید دیدن یا ساده انگاری را از دست می‌دهد و نمی‌تواند به راحتی راجع به هر چیزی حکمی صادر کند،این حالت سبب فروریختن سادگی و نظم تصنعی موجود در شعر کلاسیک می‌شود.

اتفاق بعدی پیش رو شکل گیری سلیقه زبانی ویژه‌ای است که بر اثر مراجعه به منابع متعدد داخلی و خارجی در وجود شاعر رخ می‌دهد. این نکات به پیش از سرودن شعر باز می‌گردد. در لحظه سرایش شعر امکانات به وجود آمده در شاعر احضار می‌شود. مثلا شعر "چه؟" مطابق با تعاریف کلاسیک، شعری جوششی است. هیچ کوششی برای نوشتن این شعر صورت نگرفته و همانطور که به ذهن آمده نوشته شده است. هرچند ممکن است بعدا در سطر بندی شامل ویراست کوچکی شده باشد. بریده بریده بودن شعر یا عدم قضاوتش در مورد رویدادها هم به درون من بازمی‎‌گردد.

در این شعر نوعی ایهام و تصویرسازی ایجاد شده اما اصلا تفسیر واحدی ندارد و می تواند برداشت در لحظه برای هر کسی تصویر متفاوتی بسازد.آن جا که می گوید: "زمین مثل همه است، از بین گیسوهاش، جنگ است چقدر شبیه همه و سقوط می کند از گیسوش، سقوط می کند که بگوید چه؟" در ذهن همه این عدم توان قضاوت و رونده نبودن همه چیز را ارائه می‌دهد. سکته موجود در برخی جاها خلأیی ذهنی به همراه تصویر سازی‌هایی غیر واحد ایجاد می‌کند...

اینجا دو فضا با هم ادغام شده‌اند. فضای مینیاتورهای گذشته در ایران و نگاه کیچ به ایران در غرب. زن گیسو بلندی که با جام شراب در مینیاتورهای استاد بهزاد دیده می‌شود در همراهی با موقعیت جغرافیایی به خصوص نفت موجود در دریاهای ایران که در صد سال اخیر باعث طمع دیگران شده و به خاطرش بارها ما را به جنگ تهدید کرده‌اند .

با توجه به آنچه گفته شد در این مرحله حداقل یک مفهوم به دو مفهم پیشین اضافه می‌شود.ادغام باور ما و غربیان از ایران ترکیبی را به وجود می آورد. ترکیب جدیدی که هست، نه این است و نه آن... چون هدف من قضاوت کردن نیست، پس انتخاب هم نمی کنم. واقعیت این است که طرفین این معادله حق دارند. بمب در حال سقوط بیان‌گر وضعیت بد موجود است.

شما ادعای سرایش شعر تغزلی را ندارید و این موضوع کاملا واضح است، اما گاهی در روش شعری خود کلماتی انگلیسی را به کار می‌برید. آیا در این مورد سعی در ارائه زبان شعری مختص به خود دارید یا لزوم شعری شما را به این کاربرد وا می‌دارد؟

کلماتی از این دست در شعری خاص معنا می‌یابد.استفاده از کلمه" گت د هل "به این دلیل است که موضوع شعر مهاجرت است. در مورد آدمی است که رفته و می‌بیند به جاییکه رفته تعلق ندارد. اصلا دیگر به جایی تعلق ندارد. پدر در واقع یک قدرت مسلط است. این پدر می تواند جامعه‌ای باشد که مهاجرت به سویش صورت گرفته است. این پدر است که می‌گوید از اینجا بیرون برو. مهاجر بین دو دنیا سرگردان است، پس باید جوری تصویر سازی کرد که جامعه مهاجر پذیر در حال پس زدن مهاجر است. ضرورت دارد زبان در این نقطه از شعر انگلیسی باشد.

این کتاب و شاعرش به خاطر سرودن شعری مربوط به زمانه امروز و تلاشش برای نمایش بشر امروز، برخورد مدرنیته و سنت ، هاج و واج بودن من ایرانی در این برخورد و دغدغه مندی شعر در مورد مسائل امروزی قابل احترام است. تعلق افرادی از این جامعه که به پدیده‌ای همچون مهاجرت احساس نزدیکی می‌کنند، باعث ارزشمندی بیان شاعرانه در این کتاب است. تاریخ نوشته شده در زیر این اشعار چه چیزی را بیان می کند؟

تاریخ‌های موجود کاملا دقیق است. مثلا در شعر "چه؟" آن تاریخ به حمله اول آمریکا به افغانستان باز می‌گردد. این شعر همان موقع در ماهنامه چک چاپ شد.

در کتاب "حلقه‌ای که ما بودیم" داستان‌ها کاملا متفاوت و نیازمند دقت و بررسی‌اند. در داستان اول، پایان روایت بچه‌ها در حال بازگویی است. آنان برای برپایی تئاتری در سال‌های جنگ تلاش می‌کنند. رویاهای کودک در این قسمت همچنان پاک است، با این حال کودک داستان بیش از بچه‌های دیگر عاقل است. بیشتر شبیه به یک دانشمند است.

خود من بچه‌ای پانزده ساله دارم. او گاهی از اخبار تفسیرهایی ارائه می دهد که مرا شگفت‌زده می‌کند و به ذهن خودم نرسیده است بنابراین این موضوع آنقدرها هم عجیب نیست.

قرائت رایجی از کودکان به ویژه آنان که مربوط به دوران جنگ هستند مرسوم است. این ذهنیت با آنچه شما ارائه کرده‌اید متفاوت است...

تا امروز کسی به طبقات مرفه در زمان جنگ نپرداخته است. همه به سراغ طبقات فرودست یا جغرافیای درگیر با جنگ رفته‌اند. این داستان در تلاش برای نمایش زندگی طبقات مرفه در زمان جنگ است. این دسته از کودکان تنها چیزی که از زمان جنگ می‌توانند به یاد آورند ،قطع برق است و آن دوره تاثیر دیگری در ذهن کودکی در طبقه مرفه نداشته است. چون هیچ یک از اعضای خانواده‌اش درگیر با پدیده جنگ نبوده و فشار اقتصادی را حس نمی‌کرده، پس چیزی جز ماجرای برق به یاد نمی‌آورد.

داستان‌های این مجموعه تفاوت‌های زیادی با هم دارند به این مفهوم که مثلا در قصه اول زمان و مکان نسبتا مشخصی داریم و با اینکه نام مکان برده نمی‌شود خواننده می تواند فضای روایت داستان را حس کند.

نام هویدا به عنوان نخست وزیر رژیم گذشته، زمان و احتمالا مکانی را ترسیم می کند که مربوط به گذشته است. کسی چون هویدا هم یکی از اعضای همین جامعه بوده و طبعا هم فکر‌هایی حتی در زمان ما دارد که به شیوه‌ای مشخص به جامعه و دنیا نگاه می‌کنند. باید بدانیم فاتح و بزرگ یک اندیشه و قوم، شخصیت منفی در تفکر و جامعه‌ای دیگر است. قهرمان یک قوم در میان گروه دیگری که با آنها متفاوت‌اند منفور است. یکی از دوستانم که مترجم و نویسنده مشهوری هم بود در یکی از مسافرت‌هایش ماجرای جالبی دیده بود. در میدان اصلی یکی از شهرهای ازبکستان مجسمه ای سوار بر اسب ساخته بودند و زیرش نوشته بودند: امیر تیمور گورکانی. حال آنکه ما او را در کشور خودمان به واسطه جنگ‌ها و نابودی‌هایی که به بار آورد، تیمور لنگ می‌نامیم.

نگاه بی طرفانه نوشته را به بلوغی می‌رساند که واقعا قابل ستایش است.اما نکته دیگر اینکه در داستان‌هایی مثل "اتاق سیاه" عنصر زمان از بین می‌رود. این که الان کجا در چه دوره زمانی و در حال انجام چه کاری هستم در این داستان مجهول است. با توجه به حجم کمی که این داستان دارد مالامال از توصیف است. از نظر شما این کار بیشتر به یک شعر شبیه نیست؟

در این قصه عده‌ای آدم در حال انجام کاری هستند و این صحنه توصیف می‌شود. یک نفر وارد فضا می‌شود که عضو آنها نیست و کار روزانه گروه را به هم می‌زند. این حالت منجر به حادثه‌ای می‌شود که در انتهای داستان اینگونه بیان می‌شود، قبل و بعد آن داستان برای ما فرق کرد و ما دیگر آن که بودیم نیستیم. این داستان از تفکر فاصله می‌گیرد چون احتمال می‌دهد که شخص غیر خودی بیاید و مثلا با ما تخمه بشکند و...

این یک داستان کوتاه کوتاه است وبا توجه به این که از تفکر فاصله می‌گیرد بین دو جاده شعر و داستان سرگردان است...

اصولا داستان کوتاه می تواند توصیف یک عمل، یک لحظه، یا توصیف یک ویژگی خاص باشد. داستان اتاق سیاه توصیف یک لحظه است.

زمانی که مجموعه داستان‌ها را کنار هم می گذاریم، به شدت با هم تفاوت دارد به شکلی که پایان در یکی از قصه‌ها می‌تواند کوتاه باشد، اندیشه‌ای فلسفی ارائه دهد یا بیان شرایط روز جامعه را مد نظر داشته باشد...

کار اصلی من در ادبیات شعر است. از قدیم داستان هم می‌نوشتم ولی نامنظم و با فاصله بسیار. مجموعه کوچکی که پیش روی شماست منتخب صد داستان است. آنها را در طول دو دهه نوشته بودم و تصمیم گرفتم از بین نوشته‌هایم انتخاب کنم. این کتاب کوچک آنهایی است که انتخاب شدند و مابقی به کناری گذاشته شدند. این داستان‌ها در دوره‌‍‌های زمانی مختلف نوشته شده، در نتیجه زمینه نوشتن‌شان هم با هم متفاوت است. انتظاری هم که می‌توان از این داستان ها داشت با هم متفاوت است.

به نظر می رسد علیرضا بهنام شاعر با علیرضا بهنام نویسنده تفاوت‌های زیادی دارد.در اولی اصرار برای ساخت نوعی زبان شعر مختص خودش تلاش می‌کند، زبان دومی اما ساده و خیلی صمیمی است. بهنام در قصه‌هایش رسایی را پیش گرفته و بدون استفاده از اضافات و استعارات سعی در انتقال مفهوم ذهنی خودش به خواننده دارد. فارغ از خوب یا بد بودن این تفاوت تا چه حد مورد قبول خود شماست؟

در داستان‌ها هم اگر آنها را به خوبی دنبال کنید، می توانید به زبان مخصوص کتاب پی ببرید. البته منهای داستان آخر که بیان یک تجربه است. گزارشی که در حقیقت گزارش نیست و ویژگی های موجود در آن خیالی است. نثر ویژه من در بقیه داستان‌های کتاب رعایت شده ،البته نه به معنای ساخت تصنعی. من اینگونه می‌نویسم چون این گونه می‌اندیشم.

داستان روی مبل آبی به نظر بیان یک فضای ملانکولیک به معنای حقیقی کلمه است. مثل داستانی که حاوی مرگی رقت‌بار است و در عین حال عشقی افیونی هم با خود دارد و دمادم به طرح پرسش‌هایی منجر می شود که شاید هیچ پاسخ دقیقی نداشته باشد. این را می پذیرید؟

بله .اصلا قرار است فضایی مالیخولیایی را نشان دهد. ممکن است خبری را در صفحه حوادث بخوانید که شخصی خانه‌اش آتش گرفت و مرد.اگر شما به این شخص نزدیک باشید، تصور متفاوتی با کسی خواهید داشت که فقط به عنوان یک خبر آن موضوع را خوانده است. هدف داستان تغییر زاویه دید در مورد یک اتفاق است.

داستان تماشا در عین حال که از مفهوم مدرنی مثل تکنولوژی صحبت می کند، به بیان یکسری رفتار اجتماعی هم می‌پردازد. اتفاقی افتاده و مردم فقط دوربین ها را روشن می‌کنند. راوی‌هایی که به جز فیلمبرداری کنش دیگری ندارند. حکایت بنده خدایی است که دید سگی را به پشت ماشین بسته‌اند وحرکت می‌کنند و او تنها فیلم گرفت. بهترین کاری که می‌شد انجام داد جلو گیری از این اتفاق بود ولی انجامش نداد.

انتهای پیام/

علی نامجو