سرویس فرهنگ و ادبیات هنرآنلاین: فردا، رحلت حضرت رسول اکرم (ص) است؛ پیامبری که او را منجی رحمت و کامل‌‌کننده ادیان الهی می‌دانند.

در شعر و ادب فارسی و در طول تاریخ ادبیات فارسی شاعران بسیاری برای این حضرت شعر سروده و ایشان را مدح کردند. بعضی از این شعرها را اکنون و در هنرآنلاین می‌توانید بخوانید.

عطار نیشابوری

یک شبی در تاخت جبریل امین گفت ای محبوب رب العالمین صد جهان جان منتظر بنشسته‌اند در گشاده دل بتو در بسته‌اند هفت طارم را ز دیدارت حیات تا برآیی زین رواق شش جهات انبیا را دیده ها روشن کنی قدسیان را جانها گلشن کنی اول آدم را که طفل پیرزاد برگرفت از خاک و لطفش شیر داد بود آدم بی پدر بی مادری او بپروردش زهی جان پروری حلهٔ پوشیدش از عریان خویش چیست عریان یعنی از ایمان خویش اولش اسما همه تعلیم داد وز مسمی آخرش تعظیم داد بعد از آن در صدر شد تدریس را درس ما اوحی بگفت ادریس را در مصیبت نوح راتصدیق کرد نوحهٔ شوق حقش تعلیق کرد روی از آنجا سوی ابراهیم داد صد سبق از خلتش تعلیم داد در عقب یعقوب را درمانش داد درد دین را کلبهٔ احزانش داد سوی یوسف رفت هم سیر فلک وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک سوی اسماعیل شد جانیش داد کشته بود از عشق قربانیش داد کار موسی را بسی غورش نمود برتر از صد طور صد طورش نمود از نبی داود را صد راز گفت سر مکنون زبورش باز گفت پس سلیمان رادران سلطان سری داد در شاهی فقر انگشتری کرد ایوب نبی را نومحل ملک کرمان با بهشتش زد بدل رهبر یونس شد از ماهی بماه کردش از مه تا بماهی پادشاه تشنهٔ او بود خضر پاک ذات بر لبش زد قطرهٔ آب حیات چون سر بریدهٔ یحیی بدید با حسین خویش در سلکش کشید سوی عیسی آمد و مفتیش کرد در هدایت تا ابد مهدیش کرد دوکمان قاب قوسین ای عجب در هم افکندند از صدق و طلب چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست قول و فعلش جمله قول و فعل اوست سعدی

ماه فرو ماند از جمال محمد (ص) سرو نباشد به اعتدال محمد (ص) قدر فلک را کمال و منزلتى نیست در نظر قدر با کمال محمد (ص) وعده دیدار هر کسى به قیامت لیله اسرى شب وصال محمد (ص) آدم و نوح و خلیل و موسى و عیسى آمده مجموع در ظلال محمد(ص) عرصه گیتى مجال همت او نیست روز قیامت نگر مجال محمد (ص) و آن همه پیرایه بسته جنت فردوس‏ بو که قبولش کند بلال محمد (ص ) همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد (ص ) شمس و قمر در زمین حشر نتابد نور نتابد مگر جمال محمد (ص ) شاید اگر آفتاب و ماه نتابد پیش دو ابروى چون هلال محمد (ص) چشم مرا تا به خواب دید جمالش خواب نمى‏گیرد از خیال محمد (ص ) سعدى اگر عاشقى کنى و جوانى عشق محمد(ص) بس است و آل محمد(ص) عبدالرحمن جامی مصطفایی به صفای دو رخ و لعل تو آل ابرو و خال سیاه تو هلال است و بلال صورت بینی ِسیمین تو اشک نبی است که رُخت گشته دو نیمه است ازو ماه مثال طرف رویت به خط سبز بود لوح کلیم که برو کرده یدالله رقم آیات جمال نیست گنجایی مستقبل و ماضی ما را مرکز همٌت ما نیست بجز نقطه و خال شویم از اشک ِ نَدَم میل می از دل حاشا کی به شورا به قناعت کنم از آب زلال محتسب خُمّ و سبو می شکند رندی کو کش کند ریش تًر از دُرد و تراشد به سفال مَی به عشرت طلبان ده که بود جامی را قدح از دیده پُر و دیده ز دل مالامال سنایی

روحی فداک ای محتشم لبیک لبیک ای صنم ای رای تو شمس‌الضحی وی روی تو بدرالظلم مایه ده آدم تویی میوۀ دل مریم تویی همشهری زمزم تویی یا قبلة الله فی العجم دانم که از بیت‌اللهی شیری بگو یا روبهی در حضرت شاهنشهی بوالقاسمی یا بوالحکم نی نی پیت فرٌخ بود خلقت شکر پاسخ بود آنرا که چونین رخ بود نبود حدیثش بیش و کم ای جان جانها روی تو آشوب دلهای موی تو وندر خم گیسوی تو پنهان هزاران صبحدم رو رو که از چشم و دهان خواهی عیان خواهی نهان خلق جهان را از جهان هم کعبه‌ای و هم صنم رویت بنامیزد چو مه زلفت بنامیزد سیه هم عذر با تو هم گنه هم نور با تو هم ظلم هر چینت از مشکین کله دارد کلیمی در تله هر بوست از لب حامله دارد مسیحی در شکم از باد و آتش نیستی تو آب و خاکی چیستی جم را بگو تا کیستی او را روانی ده ز شم چون عشق را ذات آمدی نفی قرابات آمدی چون در خرابات آمدی کم کن حدیث خال و عم بر رویت از بهر شرف با ما گه قهر و لطُف گه لعل گوید «لا تخف» گه جزع گوید «لا تنم» رویت بهی تریاقفا بالا سهی تریاقبا منعت غنی‌تر یا عطا ذاتت هنی تر یا شیم گیرم کرم وقت کرب ز اهل عجم باشد عجب باری تو هستی از عرب این الوفا این الکرم...

مولوی

هر نفس آواز عشق می‌رسد از چپ و راست ما بفلک می‌رویم عزم تماشا کراست ما بفلک بوده‌ایم یار ملک بوده‌ایم باز همانجا رویم جمله که آن شهر ماست خود ز فلک برتریم وز ملک افزون تریم زین دو چرا نگذریم؟! منزل ما کبریاست گوهر پاک از کجا! عالم خاک از کجا! بر چه فرود آمدیت؟ بار کنید این چه جاست؟ بخت جوان یار ما، دادن جان کار ما قافله سالار ما فخر جهان مصطفاست از مه او مه شکافت دیدن او بر نتافت ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست بوی خوش این نسیم از شکن زلف اوست شعشعه ی این خیال زان رخ چون والضُحاست در دل ما در نگر هر دم شقّ قمر کز نظر آن نظر چشم تو آنسو چراست؟ خلق چو مرغابیان زاده ز دریای جان کی کند اینجا مقام؟! مرغ کزان بحر خاست؟ بلکه بدریا دریم جمله در او حاضریم ور نه ز دریای دل موج پیاپی چراست؟ آمده موج الست کشتی قالب بُبست باز چو کشتی شکست، نوبت وصل و لقاست

کمال‌الدین علی محتشم کاشانی

از بس که چهره سوده تو را بر در آفتاب بگرفته آستان تو را بر زر آفتاب از بهر دیدنت چو سراسیمه عاشقان گاهی ز روزن آید و گاه از در آفتاب گرد سر تو شب پره شب پر زند نه روز کز رشک آتشش نزند در پر آفتاب گر پا نهی ز خانه برون با رخ چه مهر از خانه سر به در نکند دیگر آفتاب گرد خجالت تو نشوید ز روی خویش گردد اگر چه ریگ ته کوثر آفتاب از بس فشردن عرق انفعال تو در آتش ار دود به در آید تر آفتاب گویی محل تربیت باغ حسن تو معمار ماه بوده و برزیگر آفتاب آیینه ی نهفته در آیینه دان شود گیرد اگر به فرض تو را در بر آفتاب از وصف جلوه ی قد شیرین تحرکت بگداخت مغز در تن بی‌شکر آفتاب گر ماه در رخت به خیانت نظر کند چشمش برون کند به سر خنجر آفتاب نعلی ز پای رخش تو افتد اگر به ره بوسد به صد نیاز و نهد بر سر آفتاب از رشک خانه سوز تو ای شمع جان‌فروز آخر نشست بر سر خاکستر آفتاب صورت نگار شخص ضمیر تو بوده است در دوده ی سر قلمش مضمر آفتاب نبود گر از مقابله‌ات بهره‌ور کز آن پیوسته چون هلال بود لاغر آفتاب در آفتاب رنگ ز شرم رخت نماند مثل گل نچیده که ماند در آفتاب در روز ابر و باد گر آیی برون ز فیض از ابر و ماه بارد و از صرصر آفتاب.... فخرالدین اسعد گرگانی

کنون گویم ثناهاى پیمبر که ما را سوى یزدانست رهبر چو گمراهى ز گیتى سر بر آورد شب بى دانشى سایه بگسترد بیامد دیو و دام کفر بنهاد همه گیتى بدان دام اندر افتاد ز غمرى هر کسى چون گاو و خر بود همه چشمى و گوشى کور و کر بود یکى ناقوس در دست و چلیپا یکى آتش پرست و زند و استا یکى بت را خداى خویش کرده یکى خورشید و مه را سجده برده گرفته هر یکى راهِ نگونسار که آن ره را به دوزخ بوده هنجار به فصل خویش یزدان رحمت آورد ز رحمت نور در گیتى بگسترد بر آمد آفتابِ راست گویان خجسته رهنماى راه جویان چراغ ِ دین ابوالقاسم محمّد رسول ِ خاتم و یاسین و احمد به پاکى سیّد ِ فرزندِ آدم به نیکى رهنماى خلق عالم خدا از آفرینش آفریدش ز پاکان و گزینان بر گزیدش نبوت را بدو داده دو برهان یکى فرقان و دیگر تیغ برّان سخن گویان از ان خیره بماندند هنر جویان بدین جان برفشاندند کجا در عصرِ او مردم که بودند فصاحت با شجاعت مى نمودند بجو در شعرها گفتارِ ایشان ببین در نامه ها کردار ایشان سخن شان در فصاحت آبدارست هنرشان در شجاعت بیشمارست... حکیم ناصر خسرو قبادیانی

گزینم قرآن است و دین محمد همین بود ازیرا گزین محمد یقینم که من هردوان را بورزم یقینم شود چون یقین محمد کلید بهشت و دلیل نعیمم حصار حصین چیست؟ دین محمد محمد رسول خدای است زی ما همین بود نقش نگین محمد مکین است دین و قرآن در دل من همین بود در دل مکین محمد به فضل خدای است امیدم که باشم یکی امت کمترین محمد به دریای دین اندرون ای برادر قرآن است در ثمین محمد دفینی و گنجی بود هر شهی را قرآن است گنج و دفین محمد بر این گنج و گوهر یکی نیک بنگر کرا بینی امروز امین محمد؟ چو گنج و دفینت به فرزند ماندی به فرزند ماند آن و این محمد نبینی که امت همی گوهر دین نیابد مگر کز بنین محمد؟ محمد بدان داد گنج و دفینش که او بود در خور قرین محمد قرین محمد که بود؟ آنکه جفتش نبودی مگر حور عین محمد ازاین حور عین و قرین گشت پیدا حسین و حسن سین و شین محمد حسین و حسن را شناسم حقیقت بدو جهان گل و یاسمن محمد چنین یاسمین و گل اندر دو عالم کجا رست جز در زمین محمد؟ نیارم گزیدن همی مر کسی را بر این هر دوان نازنین محمد قرآن بود و شمشیر پاکیزه حیدر دو بنیاد دین متین محمد که استاد با ذوالفقار مجرد به هر حربگه بر یمین محمد؟ چو تیغ علی داد یاری قرآن را علی بود بی‌شک معین محمد.... افضل الدین بدیل خاقانی شروانی ...به سلام آمدگان حرم مصطفوی ادخلوها به سلام از حرم آوا شنوند النبی النبی آرند خلایق به زبان امتی امتی از روضهٔ غرا شنوند از صریر در او چار ملایک به سه بعد پنج هنگام دوم صور به یک جا شنوند بر در مرقد سلطان هدی ز ابلق چرخ مرکب داشته را نالهٔ هرا شنوند خود جنیبت به درش داشته بینند براق کز صهیلش نفس روح معلا شنوند موسی استاده و گم کرده ز دهشت نعلین ارنی گفتنش از هبر تجلا شنوند بهر وایافتن گم شده نعلین کلیم والضحی خواندن خضر از در طاها شنوند بنده خاقانی و نعت سر بالین رسول تاش تحسین ز ملک در صف اعلی شنوند فخر من بنده ز خاک در احمد بینند لاف دریا ز دم عنبر سارا شنوند نعت صدر نبوی که به غربت گویم بانگ کوس ملکی به که به صحرا شنوند نکنم مدح که من مرثیه گوی کرمم چون کرم مرد ز من بانگ معزا شنوند زنده کردم سخن ار شاکر من شد چه عجب که ز عازر صفت شکر مسیحا شنوند شاید ار لب به حدیث قدما نگشایند ناقدانی که ادای سخن ما شنوند آب هر آهن و سنگ ار بشود نیست عجب که دم آتش طور از ید بیضا شنوند شاعران حیض حسد یافته چون خرگوشند تا ز من شیر دلان نکتهٔ عذرا شنوند خصم سگ دل ز حسد نالد چون جبهت ماه نور بی‌صرفه دهد وه‌وه عوا شنوند از سر خامه کنم معجزه انشا، به خدای گر چنین معجزه بینند سران یا شنوند انتهای پیام/