سرویس فرهنگ و ادبیات: اگر بپذیریم "لذت" تنها به شیرینی و سرخوشی محدود نمی‌شود، می‌توانیم التذاذ را رکن اول از اصالت و موجودیت هنر بدانیم. به این معنا؛ هنر پدیده و تلاشی لذت‌بخش برای هنرمند و برای مخاطب است. فرقی نمی‌کند که اثر هنری، فرح‌بخش باشد یا دردناک. آنچه مهم است کامروایی از غلبه بر ناتوانی بیان هنری و لذت جویی از آن است. هنرمند چه آنگاه که شوری شیرین می‌آفریند و چه آنگاه که زخمی هولناک را به هنگام نشان می‌دهد، وقتی مخاطب از این اثر به شعف یا درک تازه‌ای می‌رسد، هر دو بر یکی از ناتوانی‌های خود پیروز می‌شوند و این پیروزی ذاتاً لذت‌بخش است.

"زبان و گفتار" اعم از وسعت معانی و تنوع واژه‌ها، ترکیب‌بندی‌ها، دستور زبانی، اشکال و موسیقی آوایی و...، عصاره و خلاصه تجارب اقوام و کهن‌ترین سند ویژگی‌ها و توجهات قومی است. به طور مثال، در حالی که بعضی از زبان‌ها برای امری اجتماعی، یا صفتی انسانی، یا پدیده‌ای اقلیمی و طبیعی؛ چندین فعل و صفت مترادف دارند، ممکن است در زبان‌های دیگر، نمونه و معادلی برای آن واژه بخصوص وجود نداشته باشد. یا با توجه به ویژگی‌های فیزیولوژیک مردان و زنان، اگر زبان را مردان به تنهایی اختراع کرده بودند، شاید امروزه مثلاً بسیاری از طیف‌های رنگی، نامی نداشتند. بعضی زبان‌ها عاشقانه‌اند. بعضی حماسی، بعضی فنی یا علمی. بی‌جهت نیست که فلسفه را نمی‌توان، جز به زبان مادری فلسفه و تنها به مدد ترجمه، به قدر کفایت آموخت.

در میان همه روایت‌های ادبی، شعر نهایت تکامل و بلوغ زبان است. درباره شعر گفته‌اند؛ "شعر رستاخیز کلمات است." شفیعی کدکنی در کتاب موسیقی شعر می‌گوید: " شعر حادثه‌ای است که در زبان روی می‌دهد و در حقیقت، گوینده شعر، با شعر خود، عملی در زبان انجام می‌دهد که خواننده، میان زبان شعری او و زبان روزمرّه و عادی تمایزی احساس می‌کند. کسی که در تعریف شعر، وزن و قافیه را اساس قرار می‌دهد، درک او از قیامت کلمه‌ها و تمایز زبان شعر از زبان مبتذل و اتوماتیکی، در حد وجود وزن و قافیه و یا عدم آنهاست. آن که فراتر از این می‌رود و شعر را در کاربرد مجازی زبان تعریف می‌کند، او نیز تمایز یا قیامت کلمات را در جا به جا شدن مورد استعمال آن‌ها می‌داند و بدین گونه هرکسی از ظن خود، یار این مفهوم می‌شود. "این جا همان نقطه آغاز التذاذ است، که هر چه درک عمیق‌تر و فهم وسیع‌تر باشد، میزان این التذاذ و کام‌جویی از شعر نیز بیشتر می‌شود. نیاز به تاکید دوباره می‌نماید که؛ تفاوتی است میان مدارج کلام موزون و کلام منظوم و کلام شاعرانه و الزامی هم برای جمع آن‌ها نیست. چه بسا کلام منظومی که شاعرانه نیست و هم اشعاری که به قاعده وزن و نظم سروده نشده‌اند.

در فرهنگ ایرانی؛ شعر یکی از عمیق‌ترین و قدیمی‌ترین تجربه‌های التذاذ حسی است. گرایش ایرانیان به فرهنگ کلامی و سرنوشت تاریخی ایرانیان، از دو جهت شعر را به دروازه ورود به دنیای کشفیات انسانی تبدیل کرده است. از یک سو شعر محمل دانش و دانایی، علم، مفاهیم انسانی، حکمت و عرفان، تجارب حسی و ... بوده و از سویی دیگر رستاخیز هیجان انگیزی که مخاطب را از زمین جانوری کلمات به آسمان لذت پرتاب می‌کرده است. (اگرچه این تعبیر در خصوص موسیقی نیز تا حدی قابل تعمیم است. خاصه آن که این هر دو؛ جهان معنایی، ابزار بیانی و خاستگاه مشترکی دارند. اما تناسب متفاوت دو بخش مذکور را نمی‌توان نادیده پنداشت. شعر این توان را دارد که ـ به نسبت موسیقی ـ از مسیر کوتاه‌تری وارد مباحث کلامی و اندیشه شود و موسیقی می‌تواند با ابزار ساده‌تری رستاخیزی در اصوات به پا کند.) ایرانیان با شعر و شاعری آموخته‌اند که؛ اولاً چگونه می‌شود از یک ابزار [کلمه] ساده و بی‌روح و سطحی، بنایی بدیع، رفیع و هزارتوی آفرید و ثانیاً چطور باید در این رستاخیز قدرتمند و سحرانگیز، قدم زد و غرق شعف شد. نظام تربیتی و آموزشی ایرانیان نیز بر همین اصول و در پیوستگی ریشه‌ای لغات "ادب" و "آداب" و "ادبیات" بنا نهاده شده است. کودکان در عادتی دیرین، اولین تجارب آموزشی ـ چه آموزش‌های تربیتی و چه تمرین التذاذ حسی و هنری ـ خود را با شعر شروع می‌کردند. با شعر می‌آموختند که خرق عادت در معانی روزمره کلمات، چقدر لذت‌بخش است. با شعر می‌آموختند که نظام هندسی و ارجاعات سیال کلام چقدر جذاب می‌شوند. ماندگاری را در ماندگاری شعر می‌جستند. پیروزی ذهنی خود را در کشف و شهود شاعرانه در مفاهیم انسانی پیدا می‌کردند. با شعر می‌فهمیدند که هر شعر تازه، دنیای تازه‌ای است که همه لغت‌نامه‌ها را نفی می‌کند.

با این اوصاف شاید بشود شعر را برای ایرانیان سمبل زایش و خلاقیت‌های هنری و مهمترین سرچشمه گوارای انگیزش‌های زیبایی شناختی تصور کرد. شعر همواره در میان اهل هنر، منبع الهام و انبان بزرگی از داشته‌های بنیادی هنر در تجارب شکلی و محتوایی محسوب می‌شده است. تعبیر "شاعرانه" برای هنرمند ایرانی همواره با رستاخیز و برخاستن و اوج گرفتن از معانی و اشکال سطحی و دستمالی شده، مترادف بوده است. وقتی می‌گویند معماری مسجد شیخ لطف الله اصفهان شاعرانه است، یعنی اجزای آن در فرم و رنگ و عناصر معماری و... از حد کاربری ساده و روزمره ساختمانی فراتر می‌رود. یعنی برای معمار و مخاطب حاوی لذت کشف می‌شود. این بنا سرشار از اشارت تاویل پذیر و مصداق بارزی از التذاذ هنری است. طراحی آن، همچون بسیاری از آثار هنری دیگر، مبتنی بر قافیه‌پردازی، الحان موزون و تعمیق و تعمیم عناصر ساده‌ای است که ما را به یاد همان عبارت "رستاخیز کلمات" در شعر می اندازد.

به گمانم این شاعرانگی، گنجینه‌ای است که در سال‌های اخیر مورد بی‌مهری فراوان قرار گرفته است. تخصص‌گرایی آکادمیک، محوریت شهرت‌طلبی میان هنرمندان (به جای انگیختگی‌های ناگزیر درونی) و... باعث شده است برخی از هنرمندان خود را از شعر و درک ظرائف کلامی شاعرانه‌ها و حتی تمرین و درک التذاذ از جادوی شعر، بی‌نیاز فرض کنند. در فرهنگ ایرانی به دشواری می‌توان پذیرفت کسی که تمایل و یا توان کام‌جویی از شعر را ندارد، در سایر رشته‌های هنری چندان که باید، لطیف و کامروا باشد. با این ساختار فرهنگی موجود، بی‌تجربه سرمستی در میان ابیات، چگونه می‌شود از رنگ‌ها و نورها و صداها لذت برد؟!

به این ترتیب این سوال پیش می‌آید که: دوری نسل جدید از شعر ناب، آوار آثار سخیف کلامی با نام جعلی شعر، عدم انس و آشنایی هنرمندان با شعر و بالاخره، فراموشی لذت و طعم خوش التذاذ در فضای آسمانی شعر، چقدر می‌تواند به عنوان یک آسیب تازه در هنر (اعم از هنرهای تجسمی، نمایشی، معماری و...) نقش داشته باشد؟ آیا می‌توان سرنوشت خوشی برای هنر پیش بینی کرد بدون آن که هنرمندان و مخاطبان آثار هنری، همچون گذشته، در احوال خوش شعر تنفس کنند؟ آیا چند واحد دانشگاهی ادبیات، آن هم از نوع بی‌رمق و تکلیفی، معضل ادبی هنرجویان را حل می‌کند؟ آیا هنر ایران دچار بحران ادب می‌شود؟ آیا با اتکا به توان و تسلط فنی، می‌توان لزوم فرهیختگی را برای هنرمندان نفی کرد؟

سعید فلاح‌فر