سرویس تجسمی هنرآنلاین: چند ماه پیش نمایشگاه و کارگاهی داشت از مجسمه‌هایش در یکی از گالری‌های تهران که به دیدنش رفتم. از زندگی می‌گفت و اینکه شور زندگی سن و سال نمی‌شناسد و از مرگ هم هراسی نداشته و ندارد. از اینکه در سن 90 سالگی تمام کارهایش را خودش انجام می‌دهد و می‌دیدم ساعت‌ها روی پا ایستاده تا مجسمه‌هایش را بسازد. حالا خبر رسیده که این هنرمند به دیار باقی رفته است.

اگر یک روز از من بپرسند عجیب‌ترین شخصیتی که در زندگی با او برخورد کرده‌ای چه کسی است بدون شک یکی از کسانی که به ذهنم می‌آید، حسن حاضر مشار است. حالا دو مجسمه‌ای که از آخرین نمایشگاهی که او برگزار کرد خریده‌ام هم مدام برایم تجسمی از این شخصیت است. شخصیتی که نمی‌توان سبک زندگی‌اش و منحصر به فرد بودن آن را در یکی دو جمله خلاصه کرد. اما در همین آغاز کلمه اگر همین مقدار بشنوید که او کسی است که تازه در 70 سالگی هنر را به شکلی خود آموزانه آغاز کرد که آن هم داستان جالبی دارد و در آستانه 91 سالگی می‌تواند روزی 13 ساعت روی پا بیاستد و نقاشی بکشد و مجسمه بسازد و با دانشجوها سر و کله بزند، مطمئن هستم برایتان جالب خواهد بود. پیرمردی که هنوز بعد از نیم قرن زندگی در پایتخت لهجه گیلکی خود را حفظ کرده بود و صمیمت طبیعت انسانی را به یاد می‌آورد. نوع نگاه او به زندگی و مرگ هنوز در ذهنم است. شنیدن از زندگی و مرگ از زبان مردی که چند بار با مرگ رو در رو شده و هیچ‌گاه زندگی را به بازنشستگی نسپرده، ساعات لذت بخشی برایم بود. می‌گفت: "فکرم اگر خسته نشود پاهایم خسته نمی‌شود. اصل مغز است که خسته نشود." او روزی 12 ساعت گاهی 13 ساعت و بیشتر سرپا بود.

حکایت هنرمند شدنش هم شنیدینی بود. می‌گفت: "حکایت اصلی اینکه هنر را جدی گرفتم باز می‌گردد به زمانی که نزدیک مغازه‌ام حوالی استاد معین تصادف کردم و سرم به سنگی برخورد کرد و به کما رفتم. وقتی به هوش آمدم دیگر نمی‌توانستم کار کنم. دخترم هم مغازه را به همان شاگردان واگذار کرد و نگذاشت کار کنم. اما من که نمی‌توانستم بیکار بنشینم. نقاشی را تا حدودی بلد بودم و به مرور از دخترم که نقاش است کار را یاد گرفتم و از آن روز به بعد تمام زندگی‌ام با این هنر می‌گذرد. اوایل که این مجسمه‌ها را می‌ساختم، کارگاه نداشتم و در کنار خیابان می‌نشستم، کار می‌کردم و می‌فروختم. یک روز هم زیر پل کریمخان نشسته بودم و یک مجسمه بزرگ می‌ساختم که آقایی آمد و گفت این را خودت ساخته‌ای؟. گفتم خودت که می‌بینی خودم دارم می‌سازم و بعد آن را از من خرید و چند کار دیگر هم سفارش داد و بعد در گالری گلستان یک نمایشگاه گذاشت. اسمش کامبیز درمبخش است. هنوز هم مجسمه‌هایم را دارد و نمی‌فروشد. این را می‌خواهم بگویم که من در کار کردن راحت و آزاد بودم همیشه و اگر کاری خراب می‌شد نگران نمی‌شدم و آن را دور می‌انداختم."

می‌گفت: "دوست ندارم پیرمردها را که در پارک همین طور روی صندلی می‌نشینند. حتی شده شما بیکار که هستید یک چوب را بی‌جهت از این طرف به آن طرف بگذارید بهتر از نشستن است. بدن مریض می‌شود در بیکاری. من می‌گویم شروع هیچ کاری در هیچ سنی دیر نیست حتی در 90 سالگی. برای اینکه ذهن من با همین فعالیت است که هرگز فراموشی نگرفته است. من کل شاهنامه را حفظ هستم. حافظ و سعدی را حفظ هستم."

بعد شروع کرد به شعر خواندن. به خاطر لهجه‌اش بعضی جاها را نمی‌فهمیدم اما مهم نبود. حرارتی در کلام او بود که در ذات زندگی جریان دارد. بعد رسید به جنگ رستم و اسفندیار و از حضورش در جنگ جهانی دوم گفت و اینکه یک چشمش در همان جنگ کور شد.

می‌گفت: "زندگی یک خواب و خیال است. خواب و خیالی که بهتر است وقتی تمام شد انسان خودش را به عنوان یک انسان معرفی کرده باشد. دنبال حرص زدن و مادیات نباشد. این مسئله انسان را از بین می‌برد. اگر کسی دارای فکر و اندیشه باشد می‌داند آخر همه چیز مرگ است. پس می‌داند باید از خودش یک یادگاری بگذارد. مثل ادیسون یا انیشتین. این افراد چون می‌دانند عاقبت همه چیز مرگ است تلاش می‌کنند نه برای اینکه به زندگی چسبیده‌اند؛ برای من هم هنر یک ابزار است برای ماندن. حالا هر قدر کوچک. یکی می‌شود سعدی و حافظ و یکی هم در حد کوچک من. اما وقتی خدا به انسان قدرت داده که به درک بالا برسد چرا نباید تلاش کنیم برسیم."

حاضر مشار می‌گفت: "بیش از نیاز خوابیدن افکار بد به آدم راه می‌دهد و خیالات نگران‌کننده که آن وقت در تمام روز باید آن را با خودت این طرف و آن طرف بکشی. من هنوز می‌توانم پیاده مسافت طولانی بروم. راه می‌روم و شعر می‌خوانم و نمی‌دانم زمان چطور گذشت. بعد هم اینکه ستم دنیا هم بیاید من می‌گویم حالا که آمده است نباید بنشینم زانوی غم بغل کنم. من در جنگ بودم و جنگ تن به تن کردم و چشمم هم کور شد. اصلا خیالش را هم نکردم. زیبایی که در ظاهر نیست. در مغز آدم زیبایی باید باشد. من تازه بعد از آن ازدواج کردم. هیچ وقت فکر نکردم یک چشمم نیست. الان هم که تنها هستم و بچه‌هایم پیشم نیستند و هر کدام سر زندگی‌شان رفته‌اند همه کارهایم را خودم می‌کنم. صبح زود بلند می‌شوم می‌نویسم. راه می‌روم. غذای مختصری درست می‌کنم. کار می‌کنم. یک خانه دارم که دو اتاق دارد. یکی برای کارم و یکی هم 12 متر است که در آن زندگی می‌کنم. بزرگترین نصیحتم هم به جوان‌ها این است که کار کنند. خودشان را به راه تنبلی نزنند. بدن‌شان را نگذارند خشک شود."

می‌گفت: "من هیچ وقت عصبانی نمی‌شوم. یک نفر بیاید مالم را بخورد هم ناراحت نمی‌شوم. می‌گویم کار می‌کنم در می‌آورم. چون زمان می‌گذرد. آدمی را عقل باید در بدن. یک روز می‌گریی و یک روز می‌خندی. این راز زندگی است. برای چه چیز باید غصه بخورم؟"

او آن روز خیلی چیزهای دیگر گفت. حالا که دیگر او در میان‌مان نیست برای نبودنش در این دنیا غمگینم. نه به خاطر او که می‌دانم از مرگ هراسی نداشت. برای این زندگی که بدون او حتما چیزی کم دارد.

انتهای پیام/

آزاده سهرابی